داستان کوتاه

یک سرباز راننده داشت یک تیمسار و یک سرهنگ را به یک پادگان تحت حفاظت می برد.

در فاصله بیست متری آن پادگان؛  راننده با صدایی آرام و خفه گفت:

« داریم الآن به منطقه نزدیک می شویم»

سرهنگ که راهنمایی تیمسار برای بازدید از پادگان را به عهده داشت، با صدایی آهسته به

تیمسار گفت: « قربان! ما داریم به منطقه نزدیک می شویم.»

پنج دقیقه بعد راننده با صدایی آرام و خفه گفت: « ما الآن از پل تحت حفاظت ارتش عبور کردیم .» سرهنگ با صدای خفه به تیمسار گفت: « قربان! ما از پل حفاظت ارتش عبور کردیم .»

تیمسار هم با صدایی خفه گفت: « جالبه.»

پنج دقیقه بعد راننده با صدایی خفه و آهسته گفت: « ما تا سه دقیقه دیگر به پادگان می رسیم.»

سرهنگ همان جمله را با صدایی آرام و رازآلود تکرار کرد و گفت: « ما تا سه دقیقه دیگر به پادگان می رسیم.»

تیمسار هم با همان صدای آرام گفت: « خیلی خوبه، خیلی خوبه.»

یک دقیقه بعد تیسمار از سرهنگ با صدایی خفه و آرام پرسید: « راستی ما برای چی یواش حرف می زنیم؟»

سرهنگ با همان صدای آرام از راننده پرسید: « سرکار! ما برای چی اینقدر یواش حرف می زنیم ؟»

راننده آهسته  پاسخ داد: « قربان  شما رو نمی دونم، ولی من بخاطر این که گلوم درد می کنه آهسته حرف می زنم... ! »

/ 5 نظر / 88 بازدید

سلام وبلاگ زیبای دارید من اتفاقی پیداش کردم خیلی ازش خوشم اومد داستاناشو میخونم و وقتی همه دور همیم براشون تعریف میکنم هم آموزندس هم خنده ار

سحر

باحال بود.ممنون

مریم

باحال بود.

مریم

عالی[تایید]

خوب مرد حسابی اونا یواش صحبت میکردن چرا شما یواش نوشتی؟؟