داستان کوتاه هندی

یکی از فامیلامون رفته بود هند داشت از خاطرات هند رفتنش تعریف میکرد

میگفت تو هند خیلی به ما احترام گذاشتن...

بعضیاشون انگار داشتن مارو میپرستیدن...

یهو لا مصب وسط خاطره گفتنش پدربزرگم بش گفت:

آره هندیا اکثریتشون گاو پرستن

پدر بزرگمخمیازه

خاطره هندخنثی

کسی که داشت تعریف میکردمنتظر

بقیه فامیلقهقهه

http://lifeline.persianblog.ir/post/115

/ 7 نظر / 41 بازدید
مهدی عابدینی

سلام ، خدائیش دمت گرم ، اصلا کل خستگیم یه جا در اومد از بس خندیدم [قهقهه][قهقهه][قهقهه]

الناز

پر از شور و سراسر مهربانی ست کمی سبز و کمی هم آسمانی ست شده متن تمامی خبرها دو چشمت سومین جنگ جهانی ست ! به من هم سری بزنید . ممنون

خودم

سلام خوشحالم که برگشتین اونم با دو تا مطلب (من دو تاشونو امشب دیدم) از اون تیکه ها بودا! فقط خوب شد که پدربزرگ این سوتیو داده بود وگرنه چه جنگی می شد!

هورمزد

[قهقهه]

غزل

سلام دوست عزیزم.خیلی جالب بود.اگر من جای اون کسی که خاطره میگفت بودم دیگه واااااااااااااا ویییلاااااااااا.ب وبم سر بزن خوشحال میشم[گل][قلب]

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ[قهقهه]

مریم

باحال بود خداییشش