روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک مرد بدجنس قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی مرد بدجنس طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و مرد بدجنس کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین مرد بدجنس خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس مرد بدجنس از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که مرد بدجنس تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با مرد بدجنس ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن مرد بدجنس هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
دهقانی در اصفهان، به در خانه ی خواجه بهاالدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاادین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون در آمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری؟ گفت چگونه؟ گفت: من پیش از این ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بگرفتند، اکنون تنها خدا ماند!
ظالمی از بهلول پرسید :
آدمی را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمی را ندانم . اما تو را طول عمر بس دراز باشد.....!
فقیهی مزید نام به هرات آمده بود . روزی در مجلسی جامی از مزید پرسید که شما در لعن یزید چه می گویید ؟
مزید گفت : لعن روا نیست ، زیرا که مسلمان ! بوده .
صاحب مجلس روی به جامی کرده و گفت : شما چه می گویید؟
جامی گفت : ما می گوییم صد لعنت بر یزید و صد دیگر بر مزید !
پ . ن :
صد دیگر بر مزید : صدتای دیگر هم علاوه بر آن
ابو ایوب موریانی از مقربان و ندیمان خلیفه بود . هرگاه خلیفه او را طلبیدی ، رنگش زرد شدی و لرزه بر اندامش افتادی.
روزی محرمی او را در خلوت گفت : تو مقرب و مصاحب خلیفه ای ، و پیش او کسی به قرب تو نیست ، سبب چیست که هرگاه از پی تو می فرستد متغیر می شوی و از بیم او دست و پا گم می کنی ؟!
ابو ایوب در جواب آن محرم گفت که :
بازی از خروسی پرسید که تو از خردی باز در خانۀ بنی آدمی و ایشان به دست خود آب و دانۀ تو مهیا می کنند ، و برای تو پهلوی خانۀ خود خانه می سازند . جهت چیست که هرگاه بر سر تو می آیند و می خواهند که ترا بگیرند ، غوغا و فتنه می انگیزی و از این خانه بدان خانه و از این بام بر آن بام می گریزی ؟! و من مرغی وحشیم که در کوهسار بزرگ می شوم ؛ چون مردم مرا صید کنند بر سر دست
ایشان آرام گیرم و چون مرا از پی صید فرستند ، با آنکه فارغ البال پرواز می نمایم ، صید را گرفته به خدمت باز می آیم و هرگز عربده و غوغا نمی کنم .
خروس گفت : ای باز ! هرگز هیچ جا ، دیده ای ، و یا از هیچ کس شنیده ای که بازی را بر سیخ کشیده باشند و بر آتش گردانیده ؟!
گفت : نی !
خروس گفت : تا من در این خانه ام و نیک از بد باز می دانم ، صد خروس را دیده ام که سر بریده اند و بال و پر کنده ، شکم آنرا شکافته ، بر سیخ کشیده اند و کباب کرده ، گوشت او را خورده اند ، و از هم گذرانیده ( هضم کرده اند ) ! نوحه و فریاد مرا جهت این است ، و از این بابت خاطرم مجروح و دلم اندوهگین است !
یکی را دوستی بود که عمل دیوان کردی.
مدتی اتفاق ملاقات نیفتاد..
کسی گفت: فلان را دیر شد که ندیدی.
گفت: من او را نخواهم که ببینم.
قضا را یکی از کسان او حاضر بود، گفت: چه خطا کرده است که ملولی از دیدن او؟
گفت: هیچ ملالی نیست، اما دوستان دیوانی را وقتی توان دید که معزول باشند و مرا راحت خویش در رنج او نباید.
در بزرگی و دار و گیر عمل
ز آشنایان فراغتی دارند
روز درماندگی و معزولی
درد دل پیش دوستان آرند
منبع : سایت سعدی شناسی
در همسایگی یکی از امرای بصره پیرزنی خانۀ کوچکی داشت که قیمت آن بیست درهم بیشتر نبود ولی امیر که آن خانه را بسیار طالب بود به دویست درهم نیز میخرید و عجوز نمیداد . کسان امیر باو گفتند اگر قاضی باین مسئله اطلاع بیابد که تو خانۀ بیست درهمی را بدویست درهم نمیفروشی ممکن است حکم بسفاهت تو داده خانه تو را از تصرف خارج کند .
پیرزن گفت چرا حکم بسفاهت امیر نمیدهد که خانه بیست درهمی را به دویست درهم میخرد .
محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود .
مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه .
گفت این زن " عتابه " مادر جعفر بن یحیی برمکی وزیر هارون الرشید است ، من نزدیک رفتم و او را تجلیل و تعظیم کردم و از جریان امر و حالات او جویا شدم ، بعد از نقل مصائب وشگفتیها باو گفتم : مادر از میان تحولاتی که جهت شما پیش آمد کدامیک از آنها عجیبتر و شگفت انگیزتر بود ؟
گفت ای فرزند عیدی چون امروز بر ما گذشته است چهارصد کنیز در اطراف من منتظر فرمان و دستورم بودند و با اینحال من ناراحت بودم و پسرم را بخودم نامهربان خیال میکردم .
امروز هم عیداضحی است که بر من میگذرد و آرزویم در این ساعت این است که دو قطعه پوست گوسفند داشته باشم که یکی را لحاف قرار داده و روی دیگری بنشینم و بخوابم.
محمدبن غسان میگوید من پانصد درهم باو دادم ، باندازه ای خوشحال و مسرور شد که نزدیک بود جان بسپارد .
/ مجموعه قصه های شیرین صفحه 42 نقل از تاریخ ابن خلگان جلد 1 جعفر .
سال اول که به خواندن فلسفه شروع کردیم استاد و شاگرد هر دو مطالب را درک می کردیم!
سال دوم فقط استاد مدعی بود که می فهمد ، ولی ما نمی فهمیدیم. !
در سال سوم نه او می فهمید چه می گوید و نه ما می فهمیدیم چه می خوانیم !
بدیهه گویی ها
استاد به شاگردی که برای درس منطق اهمیتی قایل نبود گفت :
"برای من مشکل است که اهمیت این درس مهم و عمل را که در
نیرومند کردن ذهن و فکر بسیار موًثر است برای تو بیان کنم ولی سعی می نمایم ، آن را در ضمن این داستان به تو بفهمانم :
فرض کن دو نفر مرد که یکی تمیز و دیگری کثیف است از دودکشی بیرون آمدند ، به نظر تو کدامیک از آنها به حمام خواهند رفت ؟
شاگرد گفت : " مسلماً آنکه کثیف است ! "
استاد گفت : " بیشتر دقت کن ، مرد تمیز رفیقش را می بیند که
چقدر کثیف است و به عکس ، حالا کدام یک به حمام خواهند رفت ؟"
شاگرد با خوشحالی گفت : فهمیدم ، مرد تمیز ، رفیق کثیفش را می بیند و گمان می کند خودش هم همانطور کثیف است ؛ و بنا بر این درست این است که او به حمام خواهد رفت .
منبع shabahang.epage.ir
بخیلی بود که هرگاه درمی به دست می آورد ، آن را در کیسه ای می نهاد و می گفت : ای درم تو بسیار مردم دیده ای و بسیار ناکسان را بزرگ و با قدر کرده ای و بسیار بزرگان را به زمین فرو برده ای ، اکنون به جایی افتاده ای که آفتاب بر تو سایه نتوان انداخت. بیارام و قرار بگیر که تو را از اینجا تحویل نخواهد بود ، مگر به وقت مرگ.
مرد دانشمندی در بیابان لک لک و زاغی را می بیند که در کنار هم به گردش مشغولند . حیرت زده می شود که چه مناسبتی بین این دو پرنده وجود دارد . نزدیک تر می رود و وقتی که می بیند هر دو می لنگند ؛ حیرتش بر طرف می گردد .
به نقل از وبلاگ :
هر هفته تعداد زیادی از مردم برای شنیدن موعظه هایش نزد او می رفتند. روزی ، موعظه بسیار جالبی برای مردم ایراد کرد.
هفته بعد که مردم برای شنیدن سخنان به نزد او رفتند باز هم همان موعظه را شنیدند. هفته بعد هم همینطور و ...
این موعظه پنج هفته پیاپی تکرار شد.
نزدیکان او تصمیم گرفتند این مسأله را با او در میان بگذارند. آنها فکر می کردند شاید مشکلی به وجود آمده باشد. به لحاظ منزلت و جایگاه او آنها در عین تواضع به او گفتند: آیا می دانید موعظه امروز شما همان موعظه ایست که چند هفته است ایراد می کنید؟
چند لحظه سکوت کرد پس با خونسردی لبخند زد و گفت: بله! درست است اما آیا شما به این موعظه و سخنان عمل کرده اید که من حرف های دیگری برای گفتن به شما داشته باشم؟
صفا و صمیمیت و همکاری صادقانه هشام بن الحکم و عبد الله بن یزید اباضی مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود.این دو نفر ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمی شده بودند. ایندو به شرکت یکدیگر یک مغازه خرازی داشتند،جنس خرازی می آوردند و می فروختند.تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره ای رخ نداد.
چیزی که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد،این بود که این دو نفر از لحاظ عقیده مذهبی در دو قطب کاملا مخالف قرار داشتند،زیرا هشام از علما و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود، ولی عبد الله بن یزید از علمای اباضیه بود.آنجا که پای دفاع از عقیده و مذهب بود،این دو نفر در دو جبهه کاملا مخالف قرار داشتند،ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شؤون زندگی دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند.عجیبتر اینکه بسیار اتفاق می افتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها می آموخت و عبد الله از شنیدن سخنانی بر خلاف عقیده مذهبی خود ناراحتی نشان نمی داد.نیز اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا می گرفتند و هشام ناراحتی نشان نمی داد.
یک روز عبد الله به هشام گفت:«من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم.تو مرا خوب می شناسی.من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی.»
هشام در جواب عبد الله فقط یک جمله گفت و آن اینکه:«فاطمه مؤمنه است.»
عبد الله به شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد.
این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد کند.همکاری آنها باز هم ادامه یافت.تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد.
آن یکی پرسید اشتر را که : هی !
از کجا می آیی ای فرخنده پی ؟
گفت : از حمام گرم کوی تو
گفت : خود پیداست از زانوی تو !
جلال الدین مولوی
سفیان ثوری میگوید: ابوذر نزد کعبه ایستاد و گفت: ای مردم من جندب غفاری هستم به سوی این برادر ناصح مهربان بشتابید. پس مردم دور او جمع شدند.
گفت: آیا یکی از شما قصد سفر داشته باشد توشه و کالاهای لازم را بر نمیدارد؟
گفتند: بلی.
گفت: پس سفر قیامت دورترین سفر است، با خود ببرید آنچه برایتان لازم است.
گفتند: چه چیز برایمان لازم است؟
ابوذر گفت: برای امور بزرگ آخرت حج کنید. در روز گرم روزه بگیرید چون دنیای پس از مرگ طولانی است. دو رکعت نماز شب به خاطر تاریکی قبر بخوانید. کلمه خیر را بگویید و در کلمه شرّ سکوت کنید به خاطر وقوف در آن روز بزرگ.
مالت را صدقه بده تا از سختیآن نجات یابی. دنیا را به دو قسمت تقسیم کن قسمتی از آن در طلب روزی حلال، و قسمت دیگر در طلب آخرت. سوم اینکه آنچه برای تو زیان دارد و سودی به تو نمیدهد آن را ترک کن.
مال را دو درهم قرار بده: درهمی که در راه درست برای خانوادهات خرج میکنی، و درهمی که برای آخرتت پس انداز میکنی. سوم آنچه به تو ضرر میرساند و برایت سودی ندارد، آن را رها کن. آنگاه با صدای بلند گفت: ای مردم طمع و حرصی که هرگز به آن نمیرسید شما را از بین برده است.
شتری در بیابان شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا می خورد. کم کم به خاربنی رسید، چون زلف عروسان در هم و چون روی محبوبان تازه و خرم. گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای بگیرد، دید در میان آن یک افعی بزرگ حلقه زده، پوزه برداشت و برگشت و از آن غذای لذیذ چشم پوشید.
خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وی و اجتنابش از تیزی خارهاست. شتر مطلب را درک کرد و گفت: «بیم من از این مهمان پوشیده در درون تست، نه میزبان آشکار. ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پیکار خار. اگر نه هول مهمان بودی میزبان را یک لقمه کردمی.»
===========
یه سوال : مطمئنی که در درون روحت چیز خطرناکی رخنه نکرده ؟؟؟
عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی . صاحب دلی بشنید و گفت : اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی ، بسیار از این فاضل تر بودی .
اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علتِ آن که پُری از طعام تا بینی
گلستان سعدی
چون زلیخا یوسف را به زندان بازداشت.غلامش را گفت: پنجاه چوب بر او زند آن چنان که آهش را از دور بتوان شنید. آن غلام چون روی یوسف را بدید، دل به این کار یاریش نداد. پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر او می نواخت و با هر ضربه یوسف ناله ای می کرد. چون زلیخا ناله های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت: ای یوسف چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نظر اندازد بیشک مرا توبیخ کند که هیچ زخمی بر تو نیست. پس رخصت فرما تا ضربه ای به حقیقت بر تو زنم. پس چون یوسف تن برهنه کرد ولوله ای در هفت آسمان افتاد. غلام دست خود بلند کرد و سخت چوبی بر او زد که در خاکش افکند.
چون زلیخا این بار آه یوسف را شنید گفت: بس، که این آه از جایگاه بود پیش از این آن آه ها ناچیز بود و این آه از صاحب درد بود.
گر بود در ماتمی صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر
تا نگردی مرد صاحب درد، تو
در صف مردان نباشی مرد، تو
زیب النساء بیگم روزی این مصرع را نوشته ، پیش ناصرعلی سرهندی فرستاد :
« از هم نمیشود زحلاوت جدا لبم ».
ناصرعلی بر سبیل مزاح زیر آن نوشت: « گویا رسیده بر لب زیب النساء لبم. » و به او برگرداند.
بیگم از ملاحظه ی آن برآشفته و این بیت را نوشته، فرستاد:
ناصرعلی به نام علی برده ای پناه
ورنه به ذوالفقارعلی سر بریدمت.
اصمعی گوید: در بادیه، زنی دیدم نقاب بر بسته. مرا خوش آمد. نزدیک او شدم و گفتم: اگر شوهر داری ، خدا بر شما برکت کند و اگر نداری ، هیچ رغبت به ازدواج و مواصلت با حر داری؟
گفت: چرا که نه ولیکن موی من سپید است و ایام جوانی گذشته.
روی ترش نموده و بی توقف بازگشتم. مرا آواز داد و بخواند و موی خود به من بنمود از شب هجران سیاهتر بود.
گفت: سال من از بیست در نگذشته ولیکن خواستم که تورا بیاگاهانم که چنانچه شما را از موی سپید ما کراهت است ما را نیز از موی سپید شما کراهت است. این بگفت و دور شد.
سال دیگر تاجر رفت در خانهٔ پیرزن و بهجاى سىشاهى یک تومان به او داد. پیرزن خوشحال پیش همسایهاش رفت و ماجرا را براى او تعریف کرد. همسایه گفت: تاجر سر تو را کلاه گذاشته است. اگر آن ده تا تخممرغ را زیر مرغ مىگذاشتی، جوجه مىشدند، جوجهها مرغ مىشدند، مرغها تخم مىکردند و پولشان یک عالمه مىشد! پیرزن رفت پیش کدخدا و از تاجر شکایت کرد. کدخدا تاجر را به زندان انداخت.
از قضا بهلول سرى به زندان برادرش زد و تاجر را در آنجا دید. تاجر ماجراى خودش را براى بهلول تعریف کرد. بهلول رفت و دو لنگه بار گندم از برادرش گرفت. بعد پیش مادرش رفت و از او دیگ خواست. مادرش پرسید: چه کار مىخواهى بکنی؟ بهلول گفت: مىخواهم گندمها را بپزم، بعد بکارم تا سبز شوند. پیرزن به نزد پسر دیگرش، کدخدا رفت و گفت: این برادر تو واقعاً دیوانه است. مىخواهد گندم پخته بکارد! کدخدا و مادرش رفتند پیش بهلول. کدخدا گفت: گندم پخته که نمىروید. بهلول گفت: از تخممرغ پخته جوجه درنمىآید! بهلول دانا گفت: اگر درنمىآید چرا تاجر بیچاره را زندانى کردی. کدخدا نتوانست جوابى بدهد و ناچار تاجر را از زندان آزاد کرد. بهلول دانا، یک تومان را از مادرش گرفت و به تاجر داد و گفت: این هم غرامت زندانى شدن ناحق تو.
یک روز روباهی می خواست خرگوشی را بخورد . خرگوش زرنگ که راه فراری نداشت فکر بکری به مغزش رسید و با زیرکی نگاهی به روباه انداخت و گفت:" آهای ... مگه تو کی هستی که می خواهی منو بخوری ؟" روباه که از این حرف خیلی جاخورده بود گفت :" خوب! اینکه معلومه من روباهم وروباه ها هم خرگوش می خورند." خرگوش با جسارتی بیشتر می گوید:" اینطور که من دارم میبینم تو که روباه نیستی. اگرادعا می کنی روباه هستی باید این مسا له رو ثابت بکنی." روباه که دستپاچه شده بود گفت:" اگه از شیر مدرک بگیرم برات بیارم خوبه؟" خرگوش می گوید : آره خوبه اگه شیر به تو مدرک داد اونوقت بیا منو بخور روباه پیش شیر می رود و با اصرار مدرکی می گیره که اثبات کنه او یک روباه است و با مدرک می ره پیش خرگوش . ولی خرگوش ناقلا فرار کرده و رفته بود . روباه با کلی ناراحتی که خرگوش سرش کلاه گذاشته میره پیش شیر تا داستان را برای شیر تعریف کنه وقتی به شیر می رسه می بینه که گوزنی داره با شیر صحبت می کنه ومی گوید: " تو که شیر نیستی اگر شیر هستی باید این مساله رو ثابت کنی . شیر می گوید: عزیز من ... یا من گرسنه هستم یا گرسنه نیستم... اگر گرسنه نباشم دلیلی هم ندارد به تو ثابت کنم که شیر هستم ولی اگر گرسنه باشم وقتی تو را خوردم می فهمی که من شیر هستم... روباه وقتی این قضیه را می بینه با کلی ناراحتی پیش شیر می آید ومی گوید :" ای شیر! تو که این قدر وارد هستی چرا وقتی من دفعه اول آمدم از تو مدرک اثبات روباه بودنم را بگیرم به من نگفتی که خرگوش می خواهد سرت کلاه بگذارد. شیر در جواب می گوید : آخر من فکر کردم تو این مدرک را برای کسایی می خواهی که برای اثبات وجودشان احتیاج به سند ومدرک دارند ... ======== نکته اخلاقی : اگر گردویی در دست داشته باشید و همه دنیا بگویند مروارید است هنوز شما گردویی در دست دارید و اگر در دست مرواریدی در دست داشته باشید و همه دنیا بگویند گردویی در دست دارید شما در دست خود مرواریدی دارید و ارزش آن پایین نمیآید ... ========= موفقیتهای بزرگ تنها در صورتی نصیب انسان میشود که از شروع های کوچک راضی باشد. ======== انسان هر جا که باشد خالق سرنوشت خود است. ======== اگر کار کوچکی با دقت و به طور مداوم و از روی محبت انجام شود دیگر کار کوچکی نیست ======= مادامی که طرفتان را نبخشیده اید خود شما قربانی ماجرا هستید ...