یکی از بچه‌های جانباز، یک دست از کتف نداشت. به سختی می‌شد باور کنی که احساس نقص و کاستی و مشکل می‌کند. به اندازه‌ی همه‌ی آن‌هایی که چهارستون بدنشان سالم بود، می‌دوید و کار می‌کرد. امکان نداشت بگذارد که کسی مراعاتش را بکند. بچه‌ها هم که این‌قدر او را سرحال و با نشاط  می‌دیدند، به شوخی می‌گفتند: «الآن تو این‌جایی، دستت را ببین کجا حیوانات دارند می‌خورند، و دعایت می‌کنند، می‌گویند چه ماهیچه‌هایی، چه مچی، به‌به» و او هم که در جواب درنمی‌ماند،با همان لبخند همیشگی می‌گفت: «از کجا معلوم؟» شاید الآن گردن حوری‌ها در بهشت باشد، خدا را چه دیدی؟

 

منبع :کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)