مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که آن اوایل دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد. فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن، از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی آب با عجله و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته است.

در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن و بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن. و خلاصه نقش بازی کردن.

نخیر هیچکس گوشش بدهکار نیست. جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. آنها هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! راستی اخوی اگه شهید شدی شفاعت یادت نره!

منابع :

مجله شاهد نوجوان