یک روز آلبرت اینیشتن ریاضی دان معروف و صاحب فرضیۀ نسبی ، در خانۀ یکی از تاجران مهمان بود . میزبان که هیچ اطلاعی از ریاضیات عالی نداشت از اینشتین خواهش کرد به طور ساده و مختصر فرضیۀ نسبی را برایش شرح دهد .

اینشتین گفت : این موضوع را نمی توان ساده و مختصر بیان کرد ، و  چون میزبان اصرار کرد ، اینشتین گفت : بسیار خوب ، سعی می کنم ،  ضمن حکایتی آن را عرض کنم .

یک روز من با یکی از دوستان خود که نابینای مادر زادی بود صحبت می کردیم ، و ضمن گردش گفتم : ای کاش در اینجا قدری شیر پیدا می کردیم و می خوردیم .

رفیق کورم گفت : شیر ! من شیر را وقتی می خورم می شناسم ! اما مشخصات آن را پیش از خوردن نمی دانم .

گفتم : شیر مایعی است سفید رنگ !

گفت : مایع میدانم . اما سفید را نفهمیدم . 

گفتم : سفید ؛ رنگ برف ، رنگ پر غاز است !

گفت : پر نمی دانم چیست ! اما غاز کدام است ؟

گفتم : غاز حیوانی است که گردنش کج است !

گفت : گردن می دانم چیست ، اما کج چه شکلی است ؟ اینجا دیگر حوصله ام سر رفت . دست او را گرفته راست نگهداشتم و گفتم : این کج است !

آن وقت دوست نابینایم گفت : هان ! حالا فهمیدم که مقصود از شیر چیست ؟