دبیری شاگردان خود را به باغ ملی شهر به گردش برده بود . در ضمن گردش به درخت پر شاخ و برگی رسیدند و آقای دبیر به خیالش رسید که از موقع استفاده کرده چیزی بر معلومات شاگردان بیفزاید .

پس گفت : این درخت کهنی که می بینید نارون است . سپس شرحی در خصوصیات آن گفته آظهار نمود که سالها از عمر این نارون می گذرد .

نسل ها از سایۀ آن استفاده کرده اند ، و اگر این درخت زبان داشت چه حکایت های شیرین می توانست برای شما نقل کند !

از بدبختی آقای دبیر ، در همان حال پیر مردی از آنجا می گذشت و همین عبارات اخیر را شنید ، رو به شاگردان کرده گفت :

بلی ، اگر این درخت کهنسال زبان داشت به شما می گفت که : « آقایان ، بنده نارون نیستم ، اجازه بدهید که خود را بلوط معرفی کنم ! »