شاعر جوانی در مراسمی ادبی به روی صحنه رفت و با سوز و گداز شعری از نیمه گمشده خود گفت و اینکه دست بد روزگار و فراوانی مشکلات سبب شده که وی از نیمه گمشده خود دور شود و اگر هر چه زودتر به نیمه گمشده خود نرسد از بین می رود و ....

 یکی از حضار که به شدت از طبع شعر و گفتار جوان متاثر شده بود به وی گفت: ای جوان! هر چه مشکل داشته باشی من آنرا حل می کنم و تا جایی که بتوانم به تو کمک خواهم کرد تا هر چه زودتر به دختر مورد علاقه ات برسی و در فراغش نمانی! حال به من بگو که این نیمه گمشده تو کیست تا او را از پدرش برایت خواستگاری کنم؟

 جوانک در حالی که از حجب و حیا سرش را پایین گرفته بود چیزی نمی گفت .

 ولی وقتی با اصرار بسیار زیاد او روبرو شد با ترس و خجالت زیر چشمی به آن شخص خیرخواه نگاهی انداخت و گفت: هر که را شما بفرمایید!!!