سلطان سنجر در میدان به بازی چوگان مشغول بود ، که ناگهان به سختی از اسب به زمین خورد . معزی گفت : 

شاها ادبی کن فلک بد خو را

کو زخم رسانید رخ نیکو را

گر گوی خطا کرد به چوگانش زن

 ور اسب خطا کرد به من بخش او را

 

سلطان بخاطر این شعر زیبا اسب خود را به او بخشید !

 معزی دوباره گفت:

رفتم بر اسب تا به جرمش بکشم

گفتا که نخست بشنو این عذر خوشم

نی گاو زمینم که جهان برگیرم

نه چرخ چهارمم که خورشید کشم

 (تاریخ گزیده)