سلام 

این نوشته تقدیم به تمام فرزندان شهدا

داستان رو از کتاب رفاقت به سبک تانک نوشته آقای امیریان رو می نویسم.

داستان با نام: بابات کو؟

تا با حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش .همیشه دندانهای صدفی و سفیدفاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد.

واقعاً قرص روحیه بود! نه در تنگنا ها و بزبیاریها کم می آورد و نه در زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن .

یک تنه می زد به قلب دشمن . به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد!

اسمش قاسم بود . پدرش در گردان دیگری بود . تره به تخمش میره ُُُ. قاسم به باباش .

 

هر دو بشاش بودن و دل زنده .

خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید با قاسم بود:

قاسم : سلام ابراهیم .حالت چطوره ؟ دماغت چاغه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری ؟

ابراهیم : سه تا ، چطور مگر؟

قاسم : هیچی از امروز دو تا داری . چون داداش بزرگت دیروز شهید شد.

ابراهیم : یا امام حسین !

به همین راحتی !تازه کلی هم شوخی وخنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد که اصلا ماجرا یادش برود.

هرچی بهش می گفتم که: آخر مرد مومن این چطور خبر دادن است ؟ نمی گویی یک هو طرف سکته می کنه یا حالش بد میشه ؟ می گفت : " دمت گرم . از کی تا حالا خبر شهادت خبر بد و ناگوار ؟"

-منظورم اینه که یک مقدمه چینی ،چیزی ...

- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم ؟که چی؟برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید ؟ تا طرف بگوید چطور ؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو.راستش یه ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و کلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکان دادن و مخ تلیت کردن خبر شهادت بدهم ؟ نه آقاجان این طرز کار من نیست . صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوت آبم.

نرود میخ آهنین در سنگ!

هیچ طور نمی شد بهش حالی کردکه... بگذریم.

حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبانی و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو <یعنی من> فرمانده ای و وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم.

قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلوده به رخت چرکهایش چنگ می زد. نشستم کنارش . سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم. قاسم به جشمانم دقیق شد و بعد گفت :

" غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست !باز از آن خبر ها شده ؟"

جا خوردم .

گفتم بابا تو دیگه کی هستی ؟ از حرف نزده خبر داری . من که فکر می کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربه همسایه ما چیه؟

رفتیم و رختها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم .بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود . قاسم کنار آب گفت: من نوکر بند کفشتم،قضیه رو بگو ،من ایکی ثانیه می روم و خبرش می رسانم.  مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمای نازنین طرف بچکه!.

-اگر بهت بگویم ،چه جوری خبر می دهی؟

-حالا چی هست؟

- فرض کن خبر شهادت بابای یکی از بچه ها باشد.

بارک الله .خیلی خوبه !تا حالا همچه خبری نداده ام .خب الان می گویم. اول می روم پسرش رو صدا می زنم . بعد خیلی صمیمانه می گویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی،درست به بابای خدا بیامرزت رفتی!....نه .این طوری نه .

ـآهان فهمیدم . بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه هاتون کسی دارید که باباش شهید شده باشد ؟ اگر گفت نه ، می گویم پس خوب شد. شما رکوردار محله تان شدید چون بابات شهید شده!... یا نه ، می گویم فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم ،هیچی نترسی ها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به بابات ..... یا نه ....

دیگر کلافه شده بودم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.

-آهان بهش می گویم :ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن ؟همین که گفت ،آره . می گویم : پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشیع جنازه پدرتون برسید و بتوانید زودی برگردید تا به عملیات هم برسید!

طاقتم طاق شد دلم می لرزید . چه راحت و سرخوش بود . کاش من جاش بودم . بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمهام کشیده شد. قاسم خندید و گفت:" نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی ؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم؟ قه قه خندید.

دستش رو تو دستانم گرفتم . دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم  خنده اش رو خورد بعد گفت: " چی شده؟ "

نفس تازه کردم و گفتم:" می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!"

لبخند رو صورتش یخ زد .چند لحظه در سکوت بهم نگاه کردیم . کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد . گفت:" پس خیاط هم افتاد تو کوزه" صدایش رگه دار شده بود.

گفت:اما اینجا را زدید به خاکریز . من مرخصی نمی روم . دست راستش بر سر من و آرام لبخند زد . چه دل بزرگی داشت قاسم .

http://gomnam-44.persianblog.ir/post/3  منبع