گرگی به گله زد ویک گوسفند را با خود برد. چوپان، سنگی به طرف اش پرتاپ  کرد وچند تا فحش آبدار نثارش کرد.

گلهایی که پیش پای او روی زمین روییده بودند، خیلی تعجب کردند. وبه همدیگر گفتند:

((چرا به گرگ فحش می دهد که هیچ آزاری به ما نمی رساند اما با گوسفندان بد که ما را لگد می کنند و می خورند کاری ندارد؟))

 نویسنده : رودولف کیرستن ( 43 داستان عاشقانه )

منبع : http://dastanakhaye.persianblog.ir/