پسر شجاع که شروع می‌شد، من هم وارد دنیای رنگی او می‌شدم. با همان پیژامه و دمپایی و همان پیراهن آستین کوتاه چهارخانه. الان که به عکس‌های این برنامه نگاه می‌کنم، یاد مشق‌های ننوشته‌ام می‌افتم و عددنویسی با حروف و غروب‌های قرمز و نارنجی.

آن موقع‌ها و پاییزهایی که اذان وسط برنامه کودک می‌افتاد.

یاد تیر کمانی که پشت گلدان قایم کرده بودم و یاد خانم کوچولو که دوستش داشتم و شبیه دختر یکی از فامیل‌های دورمان بود که بعدها شبیه بلفی کارتون بلفی و لی‌لی‌بیت شد.، می‌افتادم.

یاد ایستادن‌های سر کوچه و جمله‌ای که می‌گفتیم:

«من برم خونه. پسر شجاع داره.»