نافع طاحی می‏گوید: به ابوذر رسیدم به من گفت: اهل کجا هستی؟ گفتم: عراقی هستم.

ابوذر گفت: عبدالله بن عامر را می‏شناسی؟ گفتم: بلی.

گفت: او ملازم و همراه من بود، بعد خواستار امارت شد.

وقتی به بصره رفتی او را می‏بینی. او به تو می‏گوید: نیازت چیست. به او بگو مرا رها کن. من فرستاده ابوذر نزد شما هستم. او به شما سلام رساند و گفت: ما خرما می‏خوریم و آب می‏نوشیم و همانند شما زندگی می‏کنیم.

وقتی به بصره رفتم و او را دیدم گفت: آیا نیازی داری؟

گفتم: مرا رها کن خدا تو را اصلاح کند. سپس گفتم: من فرستاده ابوذر نزد شما هستم - وقتی این جمله را گفتم ترسی قلبش را در بر گرفت- سپس گفتم ابوذر سلام رساند و گفت ما خرما می‏خوریم و آب می‏نوشیم و همانند تو زندگی می‏کنیم.

او سرش را در گریبان فرو برد و بسیار گریه کرد.