نوبت من شده بود
که معلم پرسید

صرف کن رفتن را

و شروع کردم من

رفتم ...،
رفتی..... ،
رفت .......... ،

و سکوتی سرسخت

همه جا را پر کرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو کرد

آری رفتی ... رفت

و من اکنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شکستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یک عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حک شد

رفت و در شکوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشک من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد

و معلم آرام

 
اشک را شد همگام

نزدیکتر آمد
 
روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان رفتن شد

 

بهرام آبادی (سکوت)

منبع: وبلاگ http://rozearghavani.blogfa.com/