تعدادی دیوانه زنجیری را با هواپیما به شهر دیگری منتقل می کردند. دیوانه ها با لگدپرانی به یکدیگر تعادل هواپیما را برهم زده بودند و خلبان با ترس زیاد به مهماندار گفت، تا سقوط نکرده ایم یک کاری بکن.

چند دقیقه بعد دیگر خبری از آن سر و صداها نبود.

خلبان با ابراز رضایت از مهماندار پرسید؛ چه کردی؟

و مهماندار گفت؛ هیچی! در هواپیما را باز کردم و به آنها گفتم بروید توی حیاط هوا بخورید!