جوان و آزاد که بودم

تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم.

وقتی سن وسالم بالاتر رفت و به اصطلاح عاقلتر شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمیکند؛

بنابراین انتظاراتم را کم کردم

و به تغییر دادن کشورم قناعت کردم.

ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند.

به میانسالی که رسیدم

آخرین توانایی هایم را بکار گرفتم تا فقط

خانواده ام را تغییر دهم ولی پناه بر خدا!

آنها هم نمی خواستند عوض شوند.

 

و اینک که به انتهای راه رسیده ام ،

ناگهان دریافته ام که :

" اگر فقط خودم را تغییر می دادم ، خانواده ام هم تغییر می کرد و  با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم ."