نمی دونم کارتونهای زمان بچگی یادتون هست یا نه .

داستانهای آموزنده ای که پر از درس بود برای زندگی .

درسهایی که شاید همین امروز هم به درد مون بخورن .

طی این مطلب و احتمالا مطلب آینده ، کارتونهای خاطره انگیز کودکی را با هم مرور می کنیم .

 

این مطلب :  پسر شجاع

 

 

 

 

 

کودکان کمتر از 18 سال ادامه مطلب را نخونند :

 

 

داستانهای پسر شجاع توی یک دهکده زیبا اتفاق می افتاد .

پسر شجاع یک سگ آبی مهربون بود با دندانهای موشی و یک دم شبیه بیلچه ویک لباس دوبنده که یه وصله هم روی زانوش داشت .

وصله روی زانوی پسر شجاع به خاطر وضع مالی بدشون نبود بلکه نشون دهنده همدردیش با اقشار آسیب پذیر جامعه بود . کلا پسر شجاع یک آدم خاکی و مردمی بود .

شعار پسر شجاع عدالت بود و برای تحقق شعارش جلوی دشمنان ریز و درشت دهکده می ایستاد و حق حیوانات دهکده رو شده به زور از اونها می گرفت .

پسر شجاع مثل همه قهرمانهای دوران کودکی ما بی مادر بود یعنی مادر نداشت اما پدر داشت .

 

پدر پسر شجاع کپی خودش بود یه کم چاق تر و یه کم قد بلند تر. یک پیپ هم همیشه گوشه لبش بود و دودی هم از پیپش در نمی اومد یه کلاه وصله شده هم روی سرش بود .

 

یه سگ آبی خوشگل هم بود به اسم خانوم کوچولو که یه روبان قرمز روی سرش داشت و یه سارافون قرمز تنش بود .

 

یکی از دوستان صمیمی و یاران متعهد پسر شجاع یک خرس کوچولو بود به نام خرس مهربون . یه جورایی معاون اول پسر شجاع بود و در همه مسایل و حوادث دهکده نقش کلیدی ایفا می کرد .

 

یه بز پیر هم دکتر دهکده بود . هیچ کس نفهمید که آیا این بز پیر واقعا دکتر هست یانه ؟ و اصلا اگه دکتر هست مدرک دکتراش رو از کدوم دانشگاه گرفته چون تنها روش درمانی که این دکتربلد بود پایین آوردن تب با کهنه خیس بود . البته تقصیر بز پیر نبود .حیوانات دهکده تنها مریضی که بلد بودند تب بود . فرقی هم نمی کرد که از کوه بیافتند یا مار نیششون بزنه در هر صورت تب می کردند .

 

 

خرس مهربون یه مادر داشت که همیشه خدا مریض بود .

 

شخصیت های منفی داستان سه تا حیوون بودند به نامهای شیپورچی ،خرس قهوه ای و روباه.

این سه حیوان بد جنس توی دهکده زندگی نمی کردند و یه جورایی خارجی به حساب می اومدند .

شیپورچی یه گرگ بدجنس بود که مثل رسانه های بیگانه قصدش بر هم زدن آرامش و ایجاد  اختلاف بین حیوانات دهکده بود .خرس قهوه ای که یه وسیله تبلیغاتی شبیه نانچیکو دور گردنش بود و روباه که مغز متفکرنقشه های شوم اونها بود هم شیپورچی رو همراهی می کردند .

 

 

پسر شجاع با همه حیوانات بد داستان می جنگید و حقشون رو می گذاشت کف دستشون .

هر وقت یک دزدی توی جنگل اتفاق می افتاد همه نشونه ها به پسر شجاع ختم می شد (البته این نقشه شوم شیپورچی و دار و دسته اش بود ) ولی پسر شجاع با تلاش و پشتکار بیگناهیش رو ثابت می کرد و دزدان واقعی یعنی همون اجنبی های نامرد رو رسوا می کرد و آرامش رو به دهکده بر می گردوند .

 

در تمام این روزهای سخت پدر پسر شجاع گرچه به ظاهر خودش رو درگیر ماجراها نمی کرد ولی وقتی پسر شجاع متهم به دزدی می شد و گریه کنان به آغوش پدرش می رفت ،پدر پسر شجاع  به پسرش دلداری می داد و ازش حمایت می کرد .

 

اما این ظاهر ماجرا بود . قضیه فراتر از این چیزها بود .

 

از پیشینه پدر خرس مهربون اطلاعی در دست نیست . معلوم نبود که پدر خرس مهربون از مادرش جدا شده یا اینکه فوت کرده .

 مادر خرس مهربون هم همیشه به طور خیلی ناگهانی مریض می شد . خرس مهربون هم دوان دوان می رفت سراغ دکتر قلابی همون بز پیر . بز پیر هم تنها روشی که بلد بود یعنی همون کهنه خیس رو بکار می برد ولی حال مادر خرس مهربون خوب نمی شد.

در همین بین پسر شجاع و پدرش خودشون رو می رسوندند به خونه خرس مهربون .

پدر پسر شجاع به بز پیر  می گفت :دکتر!حالش خوب میشه ؟

دکتر هم می گفت :اگه اگه

پسر شجاع و خرس مهربون می پرسیدند اگه چی؟

دکتر بزی می گفت : اگه از اون علف داشتم شاید مادرت زنده می موند ولی حیف مع مع .

خرس مهربون می گفت :کدوم علف ؟

و دکتر بزی می گفت :دوای درد مادرتون یه علفه که پشت اون کوه بلند در میاد مع.

پسر شجاع می گفت :خب ما میریم علف رو پیدا می کنیم .

دکتر می گفت : مع مع نه بچه ها غیر ممکنه . اونجا خیلی خطرناکه .

بالاخره خرس مهربون و پسر شجاع عازم کوه بلند می شدند . 

خلاصه کنم پسر شجاع و خرس مهربون از کوههای بلند بالا می رفتند .با کمک هم مارهای بزرگ رو می کشتند . به یاری خرس مهربون از پرتگاههای باریک عبور می کردند و هر وقت یه دشمن گردن کلفت به پستشون می خورد خرس مهربون بیچاره !!! یه کتک حسابی نوش جان می کرد و چندین و چند بار جون پسر شجاع رو نجات می داد تا اینکه اون علف رو پیدا می کردند و با اینکه سه روز رسیدنشون به علف سیاه  طول می کشید ، پس از پیدا کردنش در عرض 30 ثانیه بر می گشتند به دهکده . دکتر بزی علف رو می جوشاند و یه لیوان میداد به مادر خرس مهربون که با خوردن اون جوشانده  بلافاصله حالش خوب می شد.

 

جالب اینجا بود که با وجود  اینکه خرس مهربون بدبخت اون همه زحمت کشیده بود و کلی کتک خورده بود و بارها و بارها جون پسر شجاع رو نجات داده بود ، خانوم کوچولو به سمت پسر شجاع می دوید و دستاشو می گرفت و می گفت : آفرین پسر شجاع ،  تو جون مادر خرس مهربون رو نجات دادی .

 

 

 

 

اینجا بود که همه حیوانات دور پسر شجاع !!! جمع می شدند و براش هورا می کشیدند و در آخر داستان پسر شجاع می دوید توی  بغل پدرش و پدرش که از پیپ گوشه لبش هیچ دودی بلند نمی شد می گفت : آفرین پسرم ؛ من به تو افتخار می کنم .

 

بیچاره خرس مهربون میموند و تنهاییش ...

 

 

منبع : نامشخص