ابلهی می خواست بر اسب سوار شود . پای راست بر رکاب گذاشت و بالا رفت . ناگزیر ، رویش یه طرف پشت اسب قرار گرفت . اندکی رفت تا به جماعتی رسید . گفتند :
" چرا واژگونه بر اسب نشسته ای ؟ ! "
گفت :
" من درست نشسته ام . این اسب از کرگی بر عکس بوده است ! "

=========

گاهی حکایت ماست ...