دستهای کوچکش توی دستم بود که ناگهانی و بدون مقدمه پرسید: وقتی آدمها می میرند  به کجا می‏رن؟ انتظار چنین سوالی رو نداشتم یکه خوردم ... گفتم چرا می پرسی ؟!

با شیرین زبونی گفت حالا شما بگو ...

گفتم عزیزم ، خوب معلومه پیش خدای خوب و  بزرگ .

گفت: پس نگرانی و ناراحتیت بخاطر چیه ...

گفتم چی ؟!

دستام رو با مهربونی فشرد و آروم ادامه داد اگه ... اگه من رفتم ...  پیش  کسی میرم  که جز خوبی ، چیزی ازش  ندیده‏ام پس ...

=======

آدم بودن و آدم ماندن