ملانصرالدین روزی به مسجد رفت و از ترس آن که مبادا کفش هایش را بدزدند یا با دیگری عوض شود ، آنها را زیر لباد ه اش پیچید و در گوشه ای نشست. شخصی که کنارش بود چون بر آمدگی زیر بغل اورا دید گفت: به گمانم کتاب پر قیمتی در بغل داری؟ چه نوع کتابی است ملانصرالدین گفت : کتاب فلسفه . غربیه پرسید: از کدام کتاب فروشی خریده ای؟
ملانصرالدین گفت: از کفاشی خریده ام .