از شادی توی پوست خودش نمیگنجید ... با خودش فکر کرد ... اگر بمونم، اگه تو بانک بمونم می‌پوسم. ولی خیلی مزایا داره ... وام می‌گیرم قالی می‌خرم، یخچال می‌خرم. وام می‌گیرم زن می‌گیرم، بعد بچه‌دار می‌شم.

وام می‌گیرم موتور می‌خرم، ماشین می‌خرم. وام می‌گیرم خونه می‌خرم. شب و روز کارم می‌شه وام گرفتن و قسط دادن. هر روز زن و بچه‌هام چیز تازه‌ای می‌خوان.

فکر و ذکرم می‌شه حقوق آخر برج. فرصت نمی کنم چیزی بخونم، چیزی بنویسم. بازنشسته می‌شم. نوه‌هام می‌ریزن دورم. می‌رم زیارت، حاج آقا می‌شم. ولی شاید بتونم رئیس شعبه بشم . پولم زیاد می‌شه ... حتی شاید تو یک منطقه خوش آب و هوا تکه‌ای باغ می‌خرم. یادم می‌ره برای چی به دنیا آمدم. کم کم پیر می‌شم، مریض می‌شم می‌میرم. روی کاغذی می‌نویسن «بزرگ خاندان از دنیا رفت، فاتحه!» همین ...

حتی فکرش هم ترسناکه ... ولی نه ... این راه من نیست. تازه اگر جوونمرگ نشدم. ناکام نشدم.

نه عمو، من اهل این چیزها نیستم. وقتم تلف می‌شه...

اگه اینجور زندگی کنم پس جواب خدا رو چی بدم  ...

=======

برداشتی آزاد از داستان " شما که غریبه نیستید " هوشنگ مرادی کرمانی و با تشکر ازوبلاگ  دلتنگی های یک عمه 

http://arianfarshadmehr.persianblog.ir/