یکی در جنگ احد بود. گفت: بسیاری از صحابه شهید شدند. اب برداشتم و گرد تشنگان می گشت تا که را رمقی از حیات باقی است. سه صحابه را مجروح یافتم . از تشنگی می نالیدند. چون اب را به نزدیک یکی بردم. گفت:

" بدان دیگری ده که از من تشنه تر است." به نزد دوم بردم.به سیم اشارت کرد.

سیم نیز به اول اشارت کرد.

به نزدیک اول امدم. از تشنگی هلاک شده بود. به نزد دوم و سیم رفتم. نیز جان داده بودند .