وزیری با خدم و حشم خود از راهی می گذشت. شکوه و جلال او به اندازه ای بود که همه مردم از دیدن او شگفت زده شده بودند و به یکدیگر می گفتند که این کیست ؟ عجب عظمت و شکوهی دارد !
شیرزنی در میان جمع حاضر بود، گفت: چه قدر می گویید این کیست ؟

آیا می خواهید بدانید او کیست ؟ او مردی است که از درگاه خدا رانده شده و فریب مال و جاه دنیا را خورده است.

سخن آن زن به گوش وزیر رسید و از آنجا که دلی بیدار و پندپذیر داشت، بر او اثر کرد و پس از آن، ترک مقام و منصب کرد و به زیارت کعبه شتافت و به معنای واقعی مسلمان شد .