- آقای دکتر، پول ندارم، بچه‌هام ولم کرده‌ن، رفته‌ن. خیلی زرنگ باشم شکممو سیر کنم. دکتر علفی هم ازم پول نگرفت.

-
مادر! بذار ببینم داروهاتون رو داریم یا نه. ماشالا دو سه قلم هم که نیست!

-
امروز ظهر نون و خیار خوردم! جون ندارم.

-
خوب! دو تاش رو مشابه داریم، بقیه‌ش هم هست.

-
خدا نگه دارتون!

-
مادر بشینین تا داروهاتون حاضر شه.

-
ببینین! اینجای دستم خیلی درد می‌کنه. اینِا ها، همیشه یه مشما دوا دارم. معده‌م، معده‌م هم هی می‌سوزه!

-
مادر پرهیز کنین، داروهاتونم سر وقت بخورین خوب می‌شین. چند ساله‌تونه؟

-
سنی ندارم. فکر نکنم جخ شصت سالمم بشه. اما آقای دکتر دعاهام خیلی مستجابه، دروغ نگم تا الان گره کار صد نفرو واکرده‌م.

دکتر به جوانی که پشت پیشخوان بود گفت: اول داروهای این خانم رو بپیچ!

پیرزن رفت سمت جوان و گفت: آب خوردن ندارید؟ جگرم همین طور آتیش می‌گیره!

-
گرمه، آبِ شیره.

-
نه، خنک می‌خوام!

و رفت روی یکی از چهار صندلیِ کنار در نشست و به دو دختری نگاه کرد که تازه وارد شده بودند. از جلو او که رد می‌شدند گفت:حلال و حروم سرتون نمی‌شه؟

-
بله؟

-
می‌گم گناه داره این طور همه جاتونو انداختین بیرون!

-
به شما چه؟

-
هیچی غلط کردیم خیر ندیده‌ها می‌خوان آدمو قورت بدن!

دو دختر اخم کردند و رو گرداندند. یکی‌شان به جوان پشت پیشخوان گفت: کِرِم ضد آفتاب ژولین دارین؟

-
نداریم!

-
مرسی!

هر دو به سمت در رفتند و یکی‌شان زیر لب گفت: فضول!

پیرزن رو به پیرمردی که روی صندلی دیگری نشسته بود گفت: به من بود ها!

-
عیب نداره، جوونن!

-
آره نوبت اونام می‌شه. ببینین هفتة پیش از پله افتادم، زانوم ورم کرده.

و از روی چادر  زانوی راستش را نشان داد.

-
همه جام علیله! تازگیا همه چیز یادم می‌ره، دیروز می‌خواستم برم افسریه رفتم شابدالعظیم.

-
خب چرا تنها این‌ور اون‌ور می‌رین؟

-
کسی رو ندارم، شوهرم عمرشو داده به شما!

-
بچه هم ندارین؟

-
بچه چیه؟ دیگه هر کی به فکر خودشه! خدا سایه‌شونو از سر بچه‌هاشون کم نکنه... .  اینِا ها یه مشما دوا دارم. هفتة دیگه می‌خوام برم مشهد، با کاروان حاج عبدالله. خدا از برادری کمش نکنه، گفته خرجِ راه ازت نمی‌گیرم.

-
التماس دعا!

-
حالا نمی‌دونم چطور برم خونه؟

-
کجا می‌خواین برین؟

-
نعمت آباد!

-
نعمت آباد کجاست؟

پیرزن با دست جایی دور را نشان داد و گفت: اون پایینا!

-
بلد نیستم، اما یه خرده جلوتر اتوبوس هست، می‌ره راه‌آهن، اونجا هم حتماً اتوبوسای دیگه‌ای هست.

-
نه اتوبوس نداره، شخصیاش هم دویست تومن می‌گیرن تا ببرن اونجا ...

-
صبر کنین...این صد تومنو قرض بگیرین، بعداً بندازین تو صندوق صدقات!

-
نه بابا شرمنده می‌شم!

-
این حرفا کدومه؟ شما دارین قرض می‌گیرین.

-
خدا از برادری کمتون نکنه.

پول را گوشة روسری‌اش گره زد. جوان به اواشاره کرد. بلند شد و رفت جلو پیشخوان. جوان گفت: سه هزار و دویست و سی تومن.

-
ای وای!

سرش را جلو برد و آهسته گفت: من که سیصد تومن بیشتر ندارم.

دکتر جلو آمد و به جوان گفت: بده ببرد!

-
خدا عمر با عزت نصیبتون کنه! تنتون همیشه سالم باشه.

داروها را گرفت و در مشمای سفید بزرگی که چند نان لواش، یک مشمای کوچک پر از قرص و کپسول و یک دستمالِ گره پیچ در آن بود، گذاشت و پاکشان به سمت در رفت. وسط داروخانه برگشت و بلند گفت: ویکس بمالم خوب می‌شه؟

دکتر گفت: چی؟

-
زانوم!

-
آره خوب می‌شه! مُسکن هم بخورین.

در را باز کرد و بیرون رفت. جلو چند زن و مردی که در ایستگاه ایستاده بودند، رفت.

-
آخ! آخ! آخ! مُردم از کمر درد! ببخشین اتوبوس راه‌آهن از اینجا رد می‌شه؟

دختری گفت: بله مادر!

-
حتماً بلیت هم می‌خوان!

-
من بلیت دارم.

از کیفش چند بلیت درآورد و دو تا به پیرزن داد.

-
خیر ببینی!

اتوبوس رسید. پیرزن قبل از همه سوار شد. وسط اتوبوس پُر بود. پیرزن میلة صندلی جلو پاش را چسبید و سرش را نزدیکِ سر دختری برد که دو گوشیِ کوچک در گوش‌هاش بود و چشم‌هاش را بسته بود، گفت: دخترم پاشو من بشینم، خیر ببینی، زانوم درد می‌کنه!

دختر یکی از گوشی‌ها را درآورد و گفت: چی گفتین؟

زن جوانی گفت: مادر بیاین بشینین اینجا!

پیرزن نشست و گفت: خدا خیرت بده!

بعد به دختری که گوشی در گوش داشت اشاره کرد و سرش را به راست و چپ تکان داد و گفت: همین طور ولشون کردن تو خیابونا.

زن جوان لبخند زد. پیرزن گفت: زانوم ورم کرده ببینین!

-
ایشالا خوب می‌شید!

-
بهجت خانم می‌گه، شبا از تنهایی نمی‌ترسی؟ می‌گم خب چی کار کنم؟ همه جارو قفل می‌کنم.

زن ساکت به او نگاه می‌کرد.


اتوبوس که ایستاد و همه به سمت در رفتند، پیرزن هم مشماش را زیر چادر گرفت و پیاده شد. پنجاه قدم جلوتر، چند پیکان پشت هم پارک کرده بودند.

-
صالح آباد! صالح آباد!

پیرزن جلوتر رفت. حالا روبه‌روی جوانی بود که عرق‌گیر آستین دار به تن داشت و داد می‌زد: نعمت آباد!

جوان با دیدن پیرزن، بلند گفت: باز بز آوردیم!

پیرزن به او زل زد.

-
خب بابا برو بشین تو اون ماشین سبزه، الان پر می‌شه.

-
سلام!

-
علیک. حتماً از دکتر می‌آیی؟

پیرزن مشماش را نشان داد و گفت: غیر از دکتر کجا دارم برم؟

-
نعمت آباد! نعمت آباد!

-
دیروز می‌خواستم برم افسریه، رفتم شابدالعظیم.

-
زیارت قبول!

پیرزن کنار خودرو ایستاد. دو مرد جوان و میان‌سال رسیدند، برای پیرزن سر تکان دادند و عقب نشستند. پیرزن هم کنار آنها نشست.

-
نعمت آباد دو نفر!

پیرزن از پنجره به بیرون نگاه کرد. زیر لب مدام چیزهایی می‌گفت. دو پسر جوان که سوار شدند، راننده پشت فرمان نشست و رو به آنها گفت: آقایون این سرویس دویست و پنجاه تومنه!

یکی از جوان‌ها گفت: یعنی گرونش کردین؟

راننده به پیرزن اشاره کرد: نمی‌شناسینش مگه؟

-
نه!

-
حتماً غریبین؟

-
چطور مگه؟

-
ایشون مهمون بقیه‌ان!

چشمهای پیرزن بسته بود و سرش را تکیه داده بود به شیشة ماشین.

-
یعنی که چی؟

مرد میان‌سال گفت: همینه دیگه!

دو جوان به هم نگاه کردند و خندیدند.

پیکان به میدانِ پر درختی که رسید، پیرزن گفت: نگه دار!

پیاده شد.

-
خدا تنتونو بیمار نکنه. خیر ببینین، برای همه‌تون دعا می‌کنم.

رو که برگرداند، راننده داد زد: اگه بلدی واسه خودت بکن.


پیرزن جلو خانه‌ای کوچک و آجری ایستاد. دسته کلیدی را که با کِش به مچ چپش بسته بود درآورد و در را باز کرد. در راهرو، جلو اولین در که رسید، در زد. زن جوانی از لای در نگاه کرد، بعد در را کامل باز کرد و گفت: سلام! بهتر شدین؟

-
چه بهتری؟ دیگه از من گذشته... دیشب نبودین؟

-
چرا، چطور مگه؟

-
نصفِ شب باز همون سایه افتاده بود پشت پنجرة اتاقم. مثل هر بار هر چی حمد و سوره خوندم و داد زدم، نرفت. شما و احمد آقارم صدا زدم، جواب ندادین.

-
حتماً خواب بودیم.

-
نمی‌دونم از جونم چی می‌خواد؟

-
مگه درو قفل نمی‌کنین؟

-
چرا، اما اون کاری به در نداره، همین طور اونجا وایمیسه تا منو جون به سر کنه. بدیش اینه همین که می‌بینمش خواب از سرم می‌پره، دیگه تا صبح جون می‌کنم.

-
گفتین چه وقت اومده بود؟

-
خوب نمی‌دونم، همیشه وقتی می‌آد خوابم، تو خواب انگار یکی تکونم می‌ده، چشم که وا می‌کنم، سایة اونو می‌بینم.

-
می‌خواین بهروزو بفرستم شبا تو اتاق شما بخوابه؟

-
نه بابا کار یه شب دو شب که نیست. وقت نماز صبح که می‌شه، غیبش می‌زنه تا فردا شب.

-
چرا یکی از دختراتون یا نوه‌هاتون نمی‌آن پیشتون بمونن؟

پیرزن سری تکان داد و گفت: ای! ای!... خب دیگه مرحمت زیاد.

پاکشان رفت، جلو دومین در ایستاد. کلید انداخت و در را باز کرد. چادر و مشماش را روی فرش انداخت و روبه‌روی عکسِ سیاه و سفیدِ مرد مسنی ایستاد که فکلش روی پیشانی افتاده بود و سیگاری گوشة لب داشت.

-
می‌بینی چی به روزم آوردی؟ آخه  این چه وقت مردن بود؟ تو که بچه‌هامونو خوب می‌شناختی و می‌دونستی هم، این قوم و خویشامون عین قوم کوفه‌ن نگفتی اگه من برم، این پیرزن، تک و تنها چی کار می‌کنه؟ قربون غریبی امام رضا، میونِ این همه آشنا، همین طور غریب و بی‌کس افتاده‌م.

سراغ ضبط صوت کوچکی رفت که درپوشِ جا ی نواری‌اش شکسته بود، نواری در آن گذاشت، روشنش کرد و نشست: سقایِ دشت کربلا...ابولفضل!

صدایِ هق‌هقش بلند شد.