مدتی قبل در شهری کوچک گردباد بسیاری را بی خانمان کرد.

همه روزنامه ها داستان های غم انگیزی از این خانواده های رنج کشیده نوشتند.

در یکی از این مقالات عکسی بود که مرا به شدت متاثر کرد. زن جوانی جلوی یکی ازخانه های کاملا ویران شده ایستاده بود در حالی که اضطراب شدیدی در چهره اش به چشم  می خورد و دختر بچه زیبایی نیز به دامن این زن جوان چسبیده بود و به دوربین خیره شده بود.

 (در این مقاله که همراه عکس بود اندازه لباس افراد مصیبت دیده ذکر شده بود. در حالی که اشتیاقم برای خواندن بیشتر می شد متوجه شدم که اندازه های ذکر شده مشابه اندازه لباس های افراد خانواده ام است.)با خودم فکر کردم بهترین موقعیت است که به بچه هایم یاد بدهم باید به آنهایی که به مصیبتی گرفتار شده اند کمک کنند.

من با چسب نواری عکس خانواده زن جوان را روی یخچال خانه چسباندم ، دلم میخواست با این عکس به دو قلوهای هفت ساله ام و به دختر سه ساله ام درباره این مصیبت توضیح کافی داده باشم.رو به بچه ها کردم و گفتم : "ما خیلی چیزها داریم و این مردم اصلا چیزی ندارند پس ما باید با آنها در وسایلمان شریک شویم."

من سه جعبه بزرگ آوردم و روی زمین اتاق گذاشتم. یکی از جعبه ها را با غذاهای کنسرو شده، صابون و ... پر کردم. وقتی در حال جست و جو در لباسهایم بودم از پسرها خواستم سری به اسباب بازی هایشان بزنند و بعضی از آنها را که کمتر علاقه دارند به این بچه ها بدهند. دختر سه ساله ام به آرامی همه چیز را زیر نظر داشت و می دید که پسرها اسباب بازی هایی را که با آنها بازی نمی کردند روی هم انباشته کردند.

دخترم هم رفت و عروسکش را که بیشتر از همه عروسک هایش دوست داشت آورد و در حالی که آن را محکم به بغلش چسبانده بود ، درِ جعبه اسباب بازی ها را باز کرد و عروسکش را بوسید و آن را به آرامی روی بقیه اسباب بازی ها گذاشت.گفتم : " عزیزم تو نباید این عروسک را بدهی چون آن را خیلی دوست داری و ممکن است دلت برایش تنگ شود."

دخترم خیلی جدی سرش را تکان داد و در حالی که جلوی اشک هایش را می گرفت گفت :" این عروسک مرا خیلی خوشحال می کند شاید آن دخترکوچولو را هم مثل من خوشحال کند."

در حالی که بغضم را فرو می دادم چند لحظه به دخترم خیره شدم و از خودم پرسیدم من چطور باید سخاوتمندی دخترم را به پسرانم هم یاد بدهم. پسرها هم که از شدت تعجب دهانشان باز مانده بود، بدون هیچ حرفی به اتاق هایشان رفتند و هر کدام اسباب بازی مورد علاقه شان را به دست گرفتند و آمدند و در جعبه  مخصوص گذاشتند. از دیدن این صحنه ها خیلی تعجب کردم و به خودم گفتم : من می خواستم درس بدهم ولی حالا درس گرفتم. با درسی که از کوچک ترین فرزندم آموختم ، من هم آن ژاکت قدیمی قهوه ای را که یقه اش ساییده شده بود ، از جعبه لباس ها بیرون آوردم و به جای آن ژاکت سبز رنگ نو و زیبایم را که هفته پیش خریده بودم درون جعبه گذاشتم ، به این امید که زن جوانی که در عکس دیده بودم آن ژاکت را به اندازه من دوست داشته باشد و از داشتن آن به اندازه من شاد شود.

منبع : http://nilo0.blogfa.com/