کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد.

روباه خزید زیر درخت و ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و بالش را بالا زد.

 روباه انگار خفه شده بود...

کلاغ عاصی شد.

قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد که : یه چیزی بگو خفه خون گرفته... الهی لال شی ... الهی ...

روباه از ترس پا به فرار گذاشت...