صدای راننده وانت بار که داد میزد «هندونه به شرط چاقو بخور و ببر، جیگرتو حال میاره هندونه» رو می شنیدیم .

گفتم: همسر عزیزم ، جون هر کی دوست داری بی خیال شو ...

اصلا بزار برم  واست دو تا هندونه قرمز بگیرم بخوری جیگرت حال بیاد.

... ها می خوای برم ... 

اما انگار نه انگار ... گوشش به این حرفها بدهکار نبود که نبود ....

سرم رو بین و دوتا دستام گرفتم و آروم پیش خودم گفتم نگذار بگم " حیف که مجبور بودم فقط با تو ازدواج کنم و فکر کنم زن از تو یه دنده تر وجود نداره

  در حالی که لباسش را مرتب میکرد و دستاش رو توی هوا تکون میداد گفت :

  همین  که هست ... می‌خوای بخواه میخوای نخواه، اصلا اگه به حرفم گوش نکنی تنهات میگذارم !

گفتم: آخه زن تو که داری منو بدبخت میکنی ... 

حداقل به بچه‌هامون رحم کن

  آخه اونا چه گناهی کردن که تا آخر عمر باید تاوان گناه ما رو پس بدن ...

اینو که گفتم شروع کرد به جیغ و داد کردن که :

که تو اصلا به من اهمیت نمیدی

تو برای من ارزش قائل نیستی

تو با من مهربون نیستی

و ....

  دیگه چیکار میتونستم بکنم گفتم باشه اصلا هر چی تو بگی .

با هزار زحمت از یه درخت سیب بالا رفتم و

دو تا دونه سیب چیدم و یکی رو دادم بهش

و گفتم بگیر اینم سیب

دیگه چی میگی ...

اما چشم‌تون روز بد نبینه ...

همینکه اولین گاز رو که زدیم

ما دوتا رو  از اونجا اخراج کردن و انداختن   اینجا

تازه از اون بدتر اینکه وقتی به بهش میگم ببین چه بلایی به سرم آوردی   میگه: ببین مردهای مردم چه کارا که واسه زنشون نمیکنند   از ماشین پژو گرفته تا تور گردش خارج کشور واسه زنشون فراهم میکنند   ...

من از تعجب دهنم باز مونده ... چرا ... چون ....