آرام کلیدش را در قفل انداخت. مواظب بود که قفل در صدا ندهد. گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود. دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند. دستش را پس کشید. دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در، نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند. درشت زیرش نوشته بودن:  بابا 

 نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»

بدنش لرزید: نکند که...

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد. یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش خواهرش مهتاب زمزمه کرد: نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه ها ...

 فاطمه مظفری از ملایر دوازده ساله نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده

============

پ . ن : من واقعا نمی دونم فردا در محضر عدل الهی در جواب  همسایه ای که سر گرسنه  بر بالین میگذاره  چی باید گفت ... واقعا میشه ادعای مسلمونی کرد وقتی بزرگترین دغدغه مون رژیم گرفتن برای رها شدن از چاغی هستش ... کاش جوابی داشتم ... کاش ...