جوجه هایش گرسنه بودند . طوفان همه ماهی ها را به اعماق دریا کشانده بود . مرغ دریایی هر روز تکه ای از گوشت زیر بال خو را با منقارمیکند و پنهانی به جوجه هایش میداد تا آنها را از مرگ حتمی نجات دهد.
روزها گذشت وجوجه ها هر روز بزرگتر و قویتر میشدند و مادر نحیف تر.
یک روز بچه ها جمع شدند چون میخواستند در مورد موضوع مهمی با مادر صحبت کنند.
آنها گفتند از مزه گوشتی که هرروز میخورند خسته شده اند......