ققنوس پیر شده بود و زمان مرگش فرا رسیده بود. ازگذشته‌اش پشیمان بود . بخشش خواست و گفت من در تمام عمرم کار نیک انجام ندادم اجازه بده تا برگردم و از نوبسازم و درخواستش قبول شد.  به ققنوس گفته شد آتشی بزرگ درست کن و در میان آن بنشین تا زندگی دوباره ات بخشیم. ققنوس پیر هیزم بر روی هیزم میریخت تا آتشگاهی بزرگ بناشد و جرقه ای زد و آتشی بزرگ ققنوس را در بر گرفت. ققنوس در میان آتش بود و آتش همچنان می‌سوخت. چیزی به طلوع نمانده بود. آتش خاموش شده بود. خاکستر های میانآتش تکان می‌خوردند.... ناگهان ققنوس جوانی از میان آتش برخاست...
========
پ . ن : فقط یکبار و نه بیشتر... فرصتی دیگر برایت نخواهد بود ... هیچ برگشتی هم درکار نیست ... چون هیچ انسانی ققنوس نیست ...