اصمعی گوید: در بادیه، زنی دیدم نقاب بر بسته. مرا خوش آمد. نزدیک او شدم و گفتم: اگر شوهر داری ، خدا بر شما برکت کند و اگر نداری ، هیچ رغبت به ازدواج و مواصلت با حر داری؟
گفت: چرا که نه  ولیکن موی من سپید است و ایام جوانی گذشته.
روی ترش نموده و بی توقف بازگشتم. مرا آواز داد و بخواند و موی خود به من بنمود از شب هجران سیاهتر بود.

گفت: سال من از بیست در نگذشته ولیکن خواستم که تورا بیاگاهانم که چنانچه شما را از موی سپید ما کراهت است ما را نیز از موی سپید شما کراهت است. این بگفت و دور شد.