دوست نداشتی تماشا کنی ، ‌اما ایستـادی . ‌نمی دانم چرا ، برایـت چه جاذبـه ای داشت ؟ شاید دلـت می سوخت و شاید هم ....
ایستادی در کنار پیاده رو. و مرد فریاد می کشید و دختر جوان زیر آوار مشتهای او. دلت ریش ریش شد اما نمی توانستی کاری بکنی. موضوع خانوادگی بود. تعهدی تو را نگه داشته بود و تعهدی هم به تو اجازه دخالت نمی داد. نه راه پس داشتی نه راه پیش. آه ... اگر می توانستی ، اگر می شد ، اگر دست و پایت در چسب تعهد گرفتار نبود و به قول رضا مارمولک اگر .. دست ما را نبسته بود ...
و همچنان دختر جیغ می کشید. چند بار سرش به جدول خورد. یک بار هم بلند شد تا فرار کند اما مرد راهش را بست. دختر با التماس و ناامید به جمعیت تماشاچی خیره شد ، ‌اما برایش رمقی نمانده بود که فریاد بزند یا چند قدم راه برود. و دست مرد دوباره بالا رفت و باز آوار ...
با خودت فکر کردی بروم بهتر است .
چند قدم رفتی اما ناگاه، سکوت دختر، تو را متوقف کرد و صدای در هم آژیر آمبولانس و پلیس که از انتهای خیابان، موازی با هم می آمدند. دخترک بیچاره کبود و خون آلود، از حرکت باز ایستاده بود. آهسته جلو رفتی. خم شدی و نبضش را لمس کردی، نمی زد .
مأمورهای پلیس و پرستار ها انجام وظیفه کردند و رفتند و بعد هم نوبت سپور بود که شیشه شکسته ها و خون ها را پاک کند. و همـه، هر کس با توجه به تخصص و تعهدش از "قبرفروش" و" قبرکَن" و "غسّـال" و "گریه کن" و "آشپز" بگیر تا ... تـوی صـف ایـستاده بودند. واما تو کـجای کار بـودی، نمی دانم ! صدای خش خش ممتدی به گوشَت رسید و بعد ...
ـ نوید. نوید. یاسر...
با عجله کنار کشیدی و دست به کمرت بردی : یاسر جان به گوشم ...
و من هنوز نمی دانم ...