اگه اون روز...
میون همهمه ی موج های دریا،اون دمپایی پلاستیکی مصخره رو نجات نداده بودی...
اگه پرتش نکرده بودی توی بغلم...
اگه من اون یکی دمپاییم رو از قصد پرت نکرده بودم توی دریا،تا تو بری بیاریش و من کیف کنم از اینکه یه نفر به خاطر من داره دلشو می زنه به دریا...
اگه اون موج گنده ی لعنتی اون طوری بغلت نمی کرد،
اگه من انقدر بهش حسودی نمی کردم و بعد اونطوری خودم رو پرت نکرده بودم وسط دریا...

الآن هر دومون روی زمین بودیم،شایدم کنار دریا...