سرش رو نمی تونست بالا بیاره ! بیمار نبود حداقل این دفعه دیگه نبود ...
این بار شاد به نظر می رسید و آرامش خاصی توی صورتش بود...
درسته که به نظر جوون میومد اما چین و چروک قلبش توی چهره اش حکایت روزهای تلخ و سختی داشت . گاهی اینقدر سریع رخ میده که باورش هم سخته... کسی نفهمید چی شد . وقتی نبودش رو احساس کردند همه رفتند سراغش !
اینبار چروک های صورتش از بین رفته بودند . لبخند گوشه لبش و چشمان بسته اش دیگه هیچی نمی گفت!...
اسطوره صبر... با اینکه درد داشت وقتی به دیدنش می رفتن دردش رو پنهون می کرد ...
========
گاهی چقدر زود دیر می شود ...
نمی دونم بخندم یا گریه کنم...
بخندم بخاطر اینکه رفت یه جای خوب
یا گریه کنم بخاطر اینکه ... دیگه نمی تونم بنویسم ...