در همسایگیِ من مردی بود دیندارِ پرهیزگار, و کوتاه دستِ یزدان پرست. چون مدتِ حیاتش به آخر آمد, و اجل بر املِ او غالب شد, پسری جوان داشت و بی‌تجربه؛ او را پیش خود خواند و از هر نوعی او را وصیتها کرد و در اثنایِ آن گفت: ای جانِ پدر, آفریدگارِ عالم- جلّ جلاله- مرا مال و نعمتی داده است و من, آن را به رنج و سختی, حاصل کرده‌ام؛ و آسان آسان به تو می‌رسد؛ نمی‌باید که قدرِ آن ندانی و به نادانی آن را به باد دهی. جهد کن تا از اسراف کردن, دور باشی و از حریفانِ پیاله و نواله کرانه کنی.
و من یقین دانم که چنانکه من به عالم آخرت روم, جماعتی از ناهلان, گردِ تو در آیند و یارانِ بد, تو را به فسادها تحریض کنند و تمامت این مالِ تو تلف شود.
باری, از من قبول کن که اگر این همه ضیاع و متاع بفروشی, زینهار تا این خانه نفروشی که مردِ بی‌خانه چون سپری بود بی دسته. و اگر افلاسِ تو به نهایت رسد و نعمتِ تو سپری شود و دوست و رفیق, خصم شوند, زینهار تا خود را به سؤال بدنام نکنی؛ و در فلان خانه رسنی آویخته‌ام و کرسی نهاده, باید که در آنجا روی و حلقِ خود را در آن طناب کنی, و کرسی از زیر پایِ خود برون اندازی. چه مردن به از زیستن به دشمنکامی.
پدر, جوان را این وصیّت بکرد و به دارِ آخرت, رحلت کرد. پسر, چون از تعزیت پدر باز پرداخت, روی به خرج ِ اموال آورد, و در مدت اندک, تمامت آن مالها را تلف کرد و آنچه عروض و اقمشه بود جمله بفروخت, و جز خانه, مر وی را هیچ دیگر نماند. و کار فقرو فاقه و عُسرتِ او به درجه‌ای رسید که چند شبانروز گرسنه بماند و هیچ کس او را طعامی نمی‌داد.
پس وصیّت پدرش, یاد آمد. برفت در آن خانه که رسن آویخته بود و کرسی نهاده. بیجاره از غایتِ اضطرار به استقبالِ مرگ باز شد و در آن خانه شد و رسنی دید از سقف معلّق و کرسی در زیر آنه بنهاد و حیات را وداع کرد و بر کرسی شد و رسن را در حلقِ خود انداخت, و کرسی را به قوّت پای, دور انداخت. از گرانی جُثّة او, تیرِ آن خانه بشکست و ده هزار دینار سرخ از میان تیر بیرون افتاد.
چون جوان, آن زر بدید, بغایت شادمان شد, و دانست که غرضَ پدر وی از آن وصیّت, آن بوده است که بعد از آنکه جامِ مذّلت, تجرّع کرده باشد, چون زر بیابد, دانسته خرج کند.
پس, جوان دو رکعت نماز بگزارد و آن زرها به آهستگی در تصرّف آورد و اسبابِ نیکو بخرید و زندگانی میانه آغاز کرد و از آن واقعه, از خوابِ غفلت بیدار شد و بغایتی متنبّه گشت که حکیمِ روزگار شد.
و فایدة این حکایت آن است که مرد مُسرِف, آنگه از خواب بیدار شود که مال از دست بداده باشد و از پای در آمده بُود.