در روزی بهاری٬ شادی و غم در کنار دریاچه ای به هم رسیدند . به هم سلام کردند و کنار آب های آزاد نشستند و گفت و گو کردند .

شادی از زیبایی زمین و شگفتی هر روزه ی زندگی در جنگل و کوه ها و ترانه ی برخاسته در سیده دم و شامگاه سخن گفت .
غم نیز سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود٬ موافقت کرد ٬ زیرا غم جادوی زمان و زیبایی اش را می دانست . غم وقتی از بهار در میان دشت ها و کوه ها سخن می گفت ٬بسیار خوش بیان بود.شادی و غم زمان زیادی سخن گفتند٬ و در هر چه می دانستند با هم تفاهم داشتند.
دو شکارچی از آن سوی دریاچه می گذشتند ٬به این سوی دریاچه که می نگریستند ٬ یکی ار آن ها به دیگری گفت : نمی دانم آن دو نفر کیستند ؟
و دیگری پاسخ داد : گفتی دو نفر ؟ اما من تنها یک نفر می بینم.
شکارچی اول گفت : اما دو نفرند.
و دومی گفت : فقط یک نفر است که تصویرش در آب افتاده.
اولی گفت : نه٬ دو نفرند و تصویر هر دو نیز در آب افتاده.
و دومی باز گفت: من تنهایک نفر می بینم.
و دیگری باز گفت: اما من به وضوح دو نفر می بینم.
و تا همین امروز هم٬ یکی از شکارچی ها می گوید : دوستم دو تا می بیند.
وشکارچی دیگر می گوید : دوستم کمی کور  ...