طاووس عارفان با یزید بسطامی, یک شب در خلوت خانه ی مکاشفات , کمند شوق بر کنگره ی کبریای در انداخت و آتش عشق را در نهاد خود بر افروخت و زبان را در عجز و درماندگی بگشاد و گفت : بار خدایا تا کی در آتش هجران تو سوزم؟کی مرا شربت وصال دهی؟
به سرّش ندا آمد آمد که بایزید , هنوز تویی تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی, خود را بر در بگزار و در آی.