دکتر گفت : باید پایت را قطع کنیم.

راننده کامیون که در بین راه از سرما یک پایش یخ زده بود از حرف دکتر خنده اش گرفت.
دکتر گفت : چرا میخندی؟
راننده کامیون گفت :
وقتی نوجوان بودم در فصل زمستانی سرد مثل امسال  دنبال یک گنجشک کردم.
گنجشک به حفره ای که در دیوار حیاط بود پناه برد.
من دستم را داخل حفره کردم و گنجشک را گرفتم .
هنگام بیرون اوردن گنجشک یک پای آن از بدنش جدا شد.
در همین موقع مادرم فریاد زد :
وااای! پای بچه ام قطع شد.
من که میخندیدم گفتم :
پای من که کنده نشد ، پای این گنجشک قطع شد. و اکنون من به حرف مادرم رسیدم و متوجه شدم که منظور آن روزش چه بود...