متن پایین رو توی یه وبلاگ دیدم :
وقتی به سراغت میاد که منتظرش نیستی ! وقتی که داری برای یک مهمانی مهم آماده می شوی تا در عروسی آشنایی نزدیک ، شرکت کنی . وقتی دنبال لباست رفتی و از دست خیاط بد قولت ناراحتی و از اینکه چین پایین لباست درست روی تنت نمیشیند ، کفری شدی .وقتی که آرایشگر همیشگیت به مسافرت رفته و نمی دانی که باید آرایش موهایت را به چه کسی بسپاری و…
وقتی که درگیر هزار و یک مزخرف دیگر هستی و عصبانی از دست عالم و آدم که چرا کارهایشان را درست انجام نمی دهند و بعد…
زنگ تلفن…
و خبر مرگ ناگهانی همکلاسی ات بر اثر سکته مغزی در ٢٨ سالگی در جلسه اول کلاسهای ترم تابستان !
گوشی از دستم افتاد
اشک امانم را برید . درست است که در اصل همکلاسی خواهرم بود اما دیده بودمش و تنها خاطره ای که از او داشتم این بود که وقتی جلو تر از ما در صبح زود در صف مینیبوس ها ایستاده بود به محض سوار شدن قرآنش را درآورد و شروع به خواندن کرد !
این صحنه مرتب جلوی چشمم میاید .
خیلی جوان بود خیلی…
برای رفتنش زود بود
در تشییع جنازه اش شنیدم که آرزویش مردن در جوانی بوده
نفهمیدم چرا؟
و هرگز هیچ کس نخواهد فهمید که چرا!
دکمه های کیبوردکم خیس شده اند…
از خودم بیزار شده ام…
دلم برای کسی که فقط یکبار دیدمش تنگ شده
گریه دیگر امانم نمی دهد …..
====
پ . ن : یک سوال ، آیا واقعا فهمیدن علتش سخته ؟!
" در تشییع جنازه اش شنیدم که آرزویش مردن در جوانی بوده
نفهمیدم چرا؟
و هرگز هیچ کس نخواهد فهمید که چرا! "