پدر بزرگ همیشه به دندانش افتخار می کرد . اولین سالگرد ازدواجشان گذاشته بودش . وقتی می خندید صورتش خیلی جذاب می شد . این را همیشه مادربزرگ می گفت .
اما امروز دیگر در دهانش نبود .

 پدربزرگ دندان طلایش را برای خرج دفن مادربزرگ فروخت.