معلم از دانش آموز پرسید:

-

پسرکوچولو! بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟

-

کودک جواب داد : منشی خانم با روابط عمومی بالا!

====

 حدس بزن چیه ؟!

بوق

...

بیق

...

 

بوق...

بیق

...

 

بوق...

بیق...

صدای گامهای سستِ کودکی که نزدیک می شود؛ با کفشهای بوقی

====

 ا

هم ....

جایی از کارِ جهان لنگ شده

 

همه جا تیره و بی رنگ شده

راستش...وضع جهان معمولیست

قصه این است:

دلم تنگ شده

====

مساله این است

...

 ...

شما چندمین نفری هستید که به من گفته:  شبیه بازیگر مرد عنکبوتی هستی

 

لیکن همچنان مساله این است: قبل از زدن نقاب یا بعدش؟

====

 

چهار فصل

 

کامل نیست

 

هوای تو

 

هوای دیگریست

===

 

تکرار ِ دخترکان گلفروش شهر من

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

به بهشت زهرا نزدیک می شوید

!

====

 

به یاد آن روزهای شیرین و تلخ

 

امشب

چای هم در کار نیست

ولی دعوتت می کنم

به صَرفِِ موسیقی و اتوبان

====

 

در شهر شما

گوشه به گوشه

بوی اسپند است که در مشام می وزد

...

...

...

...

...

...

...

...

...

میگویم مگر

...

گدا زیاد دارید؟

====

"

اصلا می دونی چرا من رفتم سراغ طنز؟ واسه این که خیلی احساساتی بودم. دوبیتی می نوشتم، اشک می ریختم، غزل می ساختم، مثل سیل اشکم میومد...

دیگه دیدم نمی تونم. رفتم طنز نوشتم".

=====

در ماشین نشسته ام و آینة ماشین، با سلیقه خوش، تصویرِ را برایم زیرنویس کرده

:

«...

از آنچه در آینه به نظر می رسد به شما نزدیک تر است»

یاد خدا می افتم

 

نمی دانم چرا ...