حکایت نخست

 

بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت : در آرزوی پروازم اما ندانم چگونه ؟

گاو پاسخ داد : اگر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت افـتد و پرواز کنی !

بوقلمون تپاله بخورد  و بر شاخی نشست ، تیراندازی ماهر بوقلمون بر درخت بدید و تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود ...

نتیجه : با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی ...!

======

حکایت دوم

 

گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد ...

گاوی گذر کرد و تپاله بر وی انداخت،گنجشک از گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد!

گربه ای آواز وی بشنید، جست و گنجشک از تپاله بدر آورد و سپس به دندان بگرفت و بخورد!!!

نتیجه :

هر که گـندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد !

هر که از گـندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد !

 

 

 

 

 

 

گر خوشی، دهان ببند و آواز بلند مخوان !!!

======

حکایت سوم

خرگوش از کلاغی بر سر شاخه پرسید : آیا من نیز می توانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟!

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه ؟!

و خرگوش همی بنشست بی حرکت!

روباهی از ره رسید و خرگوش بگرفت و بدرید و بـخورد ...

 

نتیجه : لازمه نشستن و کار نکردن بالا نشستن است !

=======

حکایت چهارم

برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند !

مغز بگفت که : این مقام ، برازنده مراست که همه دستورات از من است !

سلسله اعصاب ، ریاست از آن خود خواند که : منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید !

ریه بانگ بر آورد : هوا، که رساند...؟! من! بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست !!!

و هر عضوی به نحوی مدعی

،  تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد !

اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته بماند !!!

اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت و روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست رسیـد ...!!!
  
نتیجه : چون لازمه ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی تواند که ریاست کند!!!