در نیمه روز قورباغه ها جلسه ای گذاشتند. یکی از آن ها گفت: این غیر قابل تحمل است. حواصیل ها روز ما را شکار می کنند و راکون ها شب کمین ما را می کشند.
دیگری گفت: بله. هریک به تنهایی به حد کافی بد هستند اما هر دو، حواصیل ها و راکون ها با هم یعنی ما یک لحظه آرامش نخواهیم داشت. باید حواصیل ها را از آبگیر بیرون کنیم. باید دورشان کنیم.
بله، همه ی قورباغه ها تایید کردند. حواصیل ها را دور کنیم، حواصیل ها را دور کنیم...
این صدا توجه حواصیلی را که آن نزدیکی ها در حال شکار بود جلب کرد.
گفت: چی شنیدم ، کی رو دور کنید؟
قورباغه ها به منقارش نگاه کردند که مثل خنجر بود. فریاد زدند: راکون ها را، راکون ها را باید دور کرد. حواصیل گفت: من هم فکر کردم همین رو گفتید وبه ماهیگیری ادامه داد.
قورباغه ها ادامه دادند : راکون ها ، راکون ها را دور کنیم!
بعد از این تصمیم مشکلی پیش آمد ، حالا چه کسی باید به راکون ها حکم اخراج را می داد . یکی بعد از دیگری انتخاب می شدند و کنار می کشیدند . بالاخره قورباغه سبز شجاع انتخاب شد.
«البته از همه بزرگ تر و برای این کار ازهمه بهتره.»

قورباغه سبز شجاع که در تمام مدت ساکت بود گفت: «بله، من بزرگم اما راکون ها بزرگتر هستند. من یکی ام اما اونا یک لشکر.»

یکی از قورباغه ها داوطلب شد. «خوب من هم با تو می آم.»

«بله ما هم می آییم.» قورباغه ها موافقت کردند. «بله ما همه می آییم ما همه خواهیم آمد.»

قورباغه سبز گفت:« و هر طوری که شد شما با من می مونید»

یکی از قورباغه ها گفت :« مثل سایه همراه تو خواهیم آمد.»

قورباغه ها ی دیگر موافقت کردند : «بله مثل سایه، مثل سایه»

قورباغه سبز هنوز بی میل بود . بقیه هم تمام مدت عصر در حال اثبات وفاداریشان بودند. بالاخره باز تکرار کردند که مثل سایه دنبال او خواهند بود و او پذیرفت نماینده آن ها باشد . خورشید غروب کرد. حواصیل ها به آشیانه شان در بالای آبگیر پرواز کردند. هنگام شفق قورباغه سبز گفت: «راکون ها به زودی خواهند آمد. اما شما همه کنارم خواهید بود مثل سایه ، نه؟»

قورباغه ها هم صدا گفتند :«مثل سایه، مثل سایه»

ستاره ها در آسمان بدون ماه می درخشید. هوا خیلی تاریک بود. نور ستاره ها اینقدر بود که بشود راکون ها را دید وقتی که بالاخره از زیر بوته ها ظاهر شدند. یک مادر و بچه هایش.

قورباغه سبز به درون برکه جست زد و فریاد کشید: پست فطرت ها دور شوید.

راکون ها ی یاغی از این برکه دور شوید. شما تبعید شدید.

مادر راکونها که رامکال نام داشت گفت: راستی؟ بچه راکون ها شروع کردند به صدا دادن و اظهار ناخشنودی کردند. با این که قورباغه سبز از ترس می لرزید اما خودش را نباخت.

به دستور چه کسی ما تبعید شدیم؟

قورباغه سبز گفت: همه ما ...

منتظر بود جماعتی از او حمایت کنند. اما فقط سکوت بود و قورباغه سبز که از بلعیده شدن فرار کرده بود ، برگشت و دید که تنها است.

=========

بیشتر دوستان کمی قبل از اینکه اقدام کنید قول خود را فراموش می کنند ، چون حتی سایه شما در تاریکی ترک تان می کند!