گویند پیامبری در راهی میرفت که پیرمردی را دید که بسیار عبادت میکرد چون پیرمرد وی را شناخت به او گفت از تو خواهشی دارم و آن این است که احساس میکنم خداوند نسبت به عبادات من توجه نمیکند و عباداتم مورد قبول واقع نمیشود و این موضوع مرا ناراحت کرده کاش از خداوند علت آن را می پرسیدی و به من می گفتی ...

آن پیامبر این موضوع را از خداوند پرسید و دلیلش را خواست و اینگونه پاسخ شنید که  آن مردی که تو دیدی بیش از اینکه به فکر عبادت باشد هوش و حواسش به ریش بلندش است وقتی ذکر میگوید نگاه میکند ببیند ریشش چقدر در اثر ذکر گفتن تکان میخورد موقع رکوع حواسش به این است که ریشش به زانویش میرسد یا نه موقع سجده نگاه میکند ببیند ریشش به زمین برخورد کرد یا نه و....

وقتی آن پیامبر به نزد پیر مرد رفت و این موضوع را به او گفت پیرمرد ابتدا عصبانی شد اما بعد از چند لحظه به گریه افتاد و گفت ای لعنت بر این ریش که حواس مرا پرت کرده و مرا از خدا دور ، سپس به کندن ریش خود مشغول شد ناگهان وحی بر آن پیامبر نازل شد که ببین حتی الان هم همه تقصیرات را گردن ریشش انداخته و همه حواسش به کندن ریشش است !!!

======

نکته اخلاقی :  تو حواست کجاست ...