لطفاً دوستم نداشته باش


برای اینکه دوستم داشته باشی،

هر کاری بگویی می کنم،

قیافه ام را عوض می کنم،

همان شکلی می شوم که تو می خواهی،

اخلاقم را عوض می کنم،

همان طوری می شوم که تو می خواهی،

حتی صدایم را عوض می کنم،

همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی،

اصلاً اسمم را هم عوض می کنم،

هر اسمی که می خواهی روی من بگذار!

خب حالا دوستم داری؟

نه، صبر کن!

لطفاً دوستم نداشته باش

چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد!

=========

پسر کوچولو و پیرمرد


پسر کوچولو گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.»

پسر کوچولو آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می کنم.»

پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»

پسر کوچولو گفت: « من اغلب گریه می کنم»

پیرمرد سر تکان داد: «من هم همین طور»

پسر کوچولو گفت: « از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.»

و گرمای دست چروکیده را احساس کرد: «می فهمم چه می گویی کوچولو، می فهمم.»
======
هیچ فرقی نمی کنه


اندازه غول باشم اگر

یا قد بادام کوچولو

وقتی چراغ خاموش بشه

هم قد همدیگه می شیم.

پولدار بشیم مثل یه شاه

فقیر بشیم مثل گدا

وقتی چراغ خاموش بشه

ارزشمون یکی می شه

سیاه و قرمز و بنفش

نارنجی و زرد و سفید

وقتی چراغ خاموش بشه

همه یه رنگ دیده می شیم

شاید بهتر باشه خدا

برای درست کردن کارا

چراغ ها رو خاموش کنه.
================
ترانه رنگین کمان را بخوان


روز طولانی و سختی بود ، جوسی

انتهای جاده ، جایی در آن طرف .

راهم را گم کرده بودم

وقتی آنجا رسیدم ،گفتند دیر آمدی .

حالا تو تنها کسی هستی که می توانی مرا راهنمایی کنی .

خب ، نمی خواهی ترانه رنگین کمان را بخوانی ، جوسی؟

با صدای بلند بخوان.

امشب آن را درست بخوان

چون مدت هاست که درست خوانده نشده .

جوسی ، سایه های غم ،

در دل آدمی جا خوش کرده .

پس اگر می توانی ترانه رنگین کمان را بخوان .

قطاری را که می خواستم ببینم

رفته بود.

انگار تمام وقتم را

صرف سوار و پیاده شدن کردم .

فکرم را فروختم .

رویاهایم را بخشیدم .

و فردا ، به جستجوی

دیروز خواهم رفت ،

تا آن زمان ...

ترانه رنگین کمان را بخوان ، جوسی .

با صدای بلند بخوان.

امشب آن را درست بخوان

چون مدت هاست که درست خوانده نشده .

چه بسیار خواهش ها

که آنها را درک نمی کنی ، جوسی

اگر می توانی ترانه رنگین کمان را بخوان...

اگر می توانی ، اگر می توانی .

ترانه رنگین کمان را بخوان ، اگر می توانی .
===========
قورباغه و کانگورو


قورباغه به کانگورو گفت:

من هم می توانم بپرم تو هم.

پس اگر با هم ازدواج کنیم

بچه مان می تواند از روی کوهها بپرد، یک فرسنگ بپرد،

و ما می توانیم اسمش را «قورگورو» بگذاریم.

کانگورو گفت: «عزیزم»

چه فکر جالبی

من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم

اما درباره قورگورو

بهتره اسمش را بگذاریم «کانباغه»

هر دو سر «قورگورو» و «کانباغه»

بحث کردند و بحث کردند.

آخرش قورباغه گفت:

برای من نه «قورگورو» مهمه نه «کانباغه»

اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم.

کانگورو گفت: «بهتر»

قورباغه دیگر چیزی نگفت

کانگورو جست زد و رفت.

آنها هیچوقت ازدواج نکردند، بچه ای هم نداشتند

که بتواند از کوه ها بجهد یا یک فرسنگ بپرد.

چه بد، چه حیف

که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند !!
=================
وقتی بزرگ شدم


وقتی بزرگ شدم،

میخواهم هرکسی باشم

به جز یک پدر بد اخلاق،

یک راننده اتوبوس بی حوصله،

یک آدم عصبانی،

یا یک آدم ناامید که با همه دعوا دارد،

و یا آدم گنده ای که بیهوده باد توی دماغ می اندازد،

خب مثل اینکه دیگر آدمی نمانده...

پس بهتر است فعلاً بزرگ نشوم،

تا ببینم بعد چه می شود!
==========
عاشق بودن یا نبودن!


آیا ماجرای عمه مرا شنیده اید؟

عمه من همیشه تنها بود،

خیلی هم زیاد گریه می کرد

همه می گفتند علتش این است که هیچ وقت عاشق نشده!

بعد عمه ام عاشق شد،

اما حالا بازهم گریه می کند!

چون می ترسد معشوقش ترکش کند،

حالا نمی دانم عاشق بودن بهتر است یا عاشق نبودن؟!
==========