با مردم قهرم !!!

آنقدر از مردم لجم گرفته است

که امروز تصمیم گرفته ام با هیچ کس حرف نزنم!

از صبح تا حالا، نه به هیچ کس سلام داده ام،

نه احوالپرسی کرده ام،

نه کسی را نگاه کرده ام،

حالا هم که در این خیابان گم شده ام،

از هیچ کس آدرس را نمی پرسم،

آنقدر اینجا می مانم تا علف زیر پایم سبز شود،

اگر فکر کرده اید که با شما حرف می زنم، کور خوانده اید!
========
این پل


این پل فقط تا وسط راه ادامه دارد.

راهی که به سرزمینهای اسرار آمیز منتهی می شود.

سرزمین هایی که عاشق دیدارشان هستی.

آنجا که چادر کولیها و فروشنده های دوره گرد عرب قرار دارد.

محل چوبهایی که زیر نور مهتاب برق می زنند.

و اسبهای تک شاخ افسانه ای گشت می زنند.

پس با من بیا و همه این لذتها را با من شریک شو.

اما این پل فقط ما را تا وسط راه می رساند.

چند قدم آخر را باید به تنهایی طی کنیم.
=======
اگه چی بشه چی


دیشب، وقتی خواستم بخوابم.

چند تا «اگه چی بشه چی؟» به فکرم اومد.

تا صبح جلوی چشمم رژه رفتن و ورجه ورجه کردن

و همان آواز قدیمی «اگه چی بشه چی» رو خوندن:

اگه توی مدرسه درسم بد بشه چی؟

اگه در استخرو تخته کنن چی؟

اگه توی خیابون کتک بخورم چی؟

اگه توی لیوانم سم باشه چی؟

اگه یه باری شروع کنم به گریه چی؟

اگه مریض بشم و بمیرم چی؟

اگه امتحانمو بد بدم چی؟

اگه روی صورتم موی سبز دربیاد چی؟

اگه هیچکس منو دوست نداشته باشه چی؟

اگه یه برق از آسمون بیاد و منو بگیره چی؟

اگه سرم شروع کنه به کوچیک شدن چی؟

اگه باد بادبادکمو پاره کنه چی؟

اگه جنگ بشه چی؟

اگه مامان و بابام طلاق بگیرن چی؟

اگه سرویسم دیر برسه چی؟

اگه دندونام صاف در نیاد چی؟

اگه شلوارم پاره بشه چی؟

اگه هیچوقت شنا یاد نگیرم چی؟

هر وقت که همه چیز رو به راهه،

نصفه شب «اگه چی بشه چی» سراغم می آد.
=======
خود آدم کیست؟


خود آدم کیست؟

همه این سوال را می پرسند

از فلاسفه،

شاعران،

از روانشناسان،

اما چرا از من نمی پرسند؟

اگر از من می پرسیدند، خیلی ساده می گفتم:

خود آدم خودش است دیگر!

یک چیز عزیز و بی همتا

که در دنیا تک است

و هیچ کس نمی تواند تعریفش کند

هیچ کس به جز خودش!

پس خودت را از خودت بپرس!

اما یادت باشد

آدم حسابی از خودش درس نمی پرسد!
============
ایستادن احمقانه است


ایستادن احمقانه است

چهار دست و پا راه رفتن خجالت دارد.

ورجه و ورجه رفتن کار بی عقل هاست.

قدم زدن که بدتر است.

جهیدن فایده ای ندارد.

پریدن خسته کننده است.

نشستن معنایی ندارد.

تکیه دادن حوصله آدم را سر می برد.

دویدن مزخرف است.

دو و میدانی کار دیوانه هاست.

بهتره بروم بالا

و دوباره بخوابم.
==========
قوانین من


اگر می خواهی با من ازدواج کنی، این چیزها را باید انجام دهی:

باید یادبگیری چطوری سوپ مرغ عالی درست کنی

باید جورابهایم را وصله کنی

باید نازم را بکشی

باید خوبی یاد بگیری چطوری پشتم را بخارانی

باید کفشهایم را برق بیاندازی

وقتی من استراحت می کنم حیاط را جارو کنی

وقتی برف و تگرگ می آید جلو در را پارو کنی

وقتی حرف می زنم ساکت باشی

وقتی ...
هی ... کجا داری می ری؟
========
خورشید را می دزدم


خورشید را می دزدم

فقط برای تو!

میگذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم!

آخ ... فردا!

راستی چرا فردا نمی شود؟

این شب چقدر طول کشیده...

چرا آفتاب نمی شود؟

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟
========
من عصبانی هستم

باز این گارسون زبون نفهم غذای منو دیر آورد!

حالا واقعاً عصبانی هستم

از اون نفرت دارم

و این نفرت رو به بچه هام هم یاد می دم

و اونام به بچه هاشون

اصلاً دیگه با این گارسون ابله کاری ندارم

چون خیلی عصبانی هستم

حالا فقط یک مسئله می مونه

" از این به بعد کجا غذا بخورم؟"

بچه هام چطور؟

بچه های اونا چطور؟...