اولین اعتراف عاشقانه
*****

اولین بار
که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است
تب می کنم عرق می کنم میلرزم
جان می دهم هزار بار
می میرم وزنده می شم پیش چشمهای تو
تا بگویم دوستت دارم
اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم
خیلی سخت است
اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است
و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم
و بعد راهم را بگیرم و بروم
چون تازه فهمیدم
تو هرگز دوستم نداشتی

=============

عصیان زنانه

*****

بیا عزیزم بیا یک تکه دیگر هیزم در آتش بیانداز
برایم کمی گوشت و لوبیا بار کن
بعد سراغ ماشینمان برو ولاستیک آن را عوض کن
حالاجورابهایم را بشوی
و لباسهایم را رفو کن
بعد بیاعزیزم
بیا کنارم بشین
و پیپم را پر از توتون کن
راستی اول پیژامه ام را بیار
و یک قوری چای دیگر دم کن
و بعد بگو چرا می خواهی ترکم کنی؟
چرا می خواهی همه چیز را تمام کنی ؟
مگر اجازه ندادم روزهای تعطیل ماشینم را بشوئی؟
و مگر به تو اخطار ندادم که داری چاق می شوی؟
دیگر بیشتر از این چه می خواهی؟
چرا نمی فهمی که برای یک مرد این همه یعنی .....عشق؟
حالا بیا کنارم بنشین
البته پیش از آن لباسهایم را رفو کن
پیژامه ام را بیار
غذایم را بپز و یک قوری دیگر چای دم کن
وبعد بگو چرا می خواهی ترکم کنی؟
معنی این عصیان زنانه چیست؟
لعنت بر هر چه فمنیست.

==========

ما همدیگر رو دوست داریم

*****

من خوشحالم که خودم هستم
زیرا شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلا شبیه من نیستی
برای همین است که می توانیم با هم دوست باشیم
و چه خوب دوستی دوتا آدم مثل ما
که اصلا شبیه هم نیستند
اما همدیگر رو دوست دارند...............

============

وقتی در شب راه می‌رفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
«هی نگاه کن! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است»
و او گفت:
«این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...»
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است...

===========

هرگز

من هرگز یک گاو برهما را به زنجیر نکشیده ام!

هرگز با کسی دوئل نکرده ام!

هرگز سوار بر یک قاطر حلقه به گوش چموش،

از بیابان گذر نکرده ام!

هرگز برای دزدیدن یک جواهر نفرین شده،

از دماغ یک بت بزرگ بالا نرفته ام!

من هرگز با کشتی خودم،

از آبهای جوشنده شور گذر نکرده ام!

و هرگز جان شیر بزرگی را نجات نداده ام،

که بعدها او جان مرا نجات دهد!

هرگز با کمک یک پیچک بزرگ،

در جنگل گشت زنان مثل میمون،

فریاد نزده ام: آ ا آ ووو ... !

هرگز شطرنج باز مشهوری نبودم!

در هیچ رشته ای رکورد جهانی را نشکسته ام!

هرگز عکسم را روی تمبر پنج ریالی نگذاشته اند!

هرگز آقای گل نشده ام!

هرگز با ششلول برادرم نشانه گیری نکرده ام!

هرگز سوار بر اسب، به تاخت به طرف خورشید نرفته ام!

گاهی من از فکر به کارهایی که هرگز نکرده ام!

خیلی ناراحت می شوم.

==========

من کی هستم؟


هی می پرسم من کی هستم؟

یکی می گه سفیدی،

یکی می گه لهجه داری،

یکی می گه بچه ای،

یکی می گه پسری،

یکی می گه موهات زبره،

یکی می گه خارجی هستی،

یکی می گه چپی،

یکی می گه راستی،

یکی می گه ...،

بالاخره من نفهمیدم کدوم یکی از اینا هستم ؟!
==========
کلونی دلقک


می خواهم قصه کلونی دلقک را بگویم.

کلونی در سیرکی کار می کرد که شهر به شهر می گشت.

کفشهایش خیلی بزرگ و کلاهش خیلی کوچک بود.

اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.

او یک سگ سبز با هزار تا بادکنک داشت

و سازی که آهنگ های مسخره میزد.

او شل و وارفته و لاغر بود،

اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.

او هر بار روی صحنه می آمد،

مردم به جای خنده اخم می کردند

و هر بار که شوخی می کرد

انگار قلب همه می شکست!

و هر بار لنگه کفشش را گم می کرد،

مردم از عصبانیت سیاه می شدند.

و هر بار روی سرش می ایستاد،

همه فریاد می زدند بسه بابا برو پی کارت!

و وقتی در هوا چرخ می زد،

همه خوابشان می برد.

و هر بار کراواتش را قورت می داد،

همه می زدند زیر گریه!

و کسی به کلونی پولی نمی داد.

فقط برای اینکه او مسخره نبود!

روزی کلونی گفت:

به مردم این شهر می گویم،

که دلقک خنده دار نبودن چقدر دردناک است.

و او به آنها گفت که چرا همیشه غمگین است.

و چرا اینقدر افسرده است!

او گفت و گفت

او از سرما و درد و باران گفت

و از تاریکی روحش گفت.

و وقتی قصه اش تمام شد،

فکر می کنید کسی گریه کرد؟ نه ابداً !

آنها آنقدر خندیدند که درختها به لرزه در آمدند.

ها ها ها – هی هی هی

آنهاخندیدند و هو کشیدند!

در طول روز و تمام هفته خندیدند!

آنقدر خندیدند که روده بر شدند.

آنقدر خندیدند که آسمان لرزید.

خنده تا مسافتهای دور سرایت کرد ...

به هر شهری، در هر دهی، خنده همه جا پخش شد.

خنده در کوه ها و دریا طنین انداخت.

خنده در جنگل و دشت طنین انداخت.

بزودی همه دنیا از خنده پر شد

و خنده از آنروز برای همیشه ادامه یافت.

و کلونی با صورتی غمگین و اشک بر چشم،

در چادر سیرک ایستاد و گفت:

«منظورم خنداندن شما نبود،

من اتفاقی خنده دار شدم.»

و در حالیکه تمام دنیا می خندیدند،

کلونی همانجا نشست و گریست.
==========
آدم خوب، آدم های بد


سارا مرا رنجاند!

مادونا مرا رنجاند!

تونی مرا رنجاند!

آنها آدمهای بدی هستند،

اما من مثل آنها نیستم،

چون آدم خوش قلب و مهربانی هستم،

من کسی را نمی رنجانم،

فقط آنها را نفرین می کنم که بروند به جهنم،

می بینید!

آنها مرا رنجاندند!

اما من آنها را نرنجاندم،

فقط نفرینشان کردم که بروند به جهنم!

===========

دست از کار کشیدم، برای اینکه دیگر کاری نداشتم
وفکر کردم زمان کوتاهی در آن دور و بر پرسه بزنم
گفته بودم که مثل باد غربی می وزم و می روم
و هیچ کس نمی تواند مسیر زندگیم را تغییر دهد
برای اینکه در گذشته هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام
هزار بار شاید هم بیشتر ترانه های غمگین و آوازهای خداحافظی خوانده ام
و شاید عجیب به نظر می رسد
که به سمت در نمی روم
آخر هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام
هیچ وقت فکر نکرده ام که این همه مدت در یک جا بند شوم
برای این که هیچ وقت برای ماندن آوار نخوانده ام
وقتی که همه حرفهایم را بزنم می روم
اما با تو که باشم حرفهایم تمامی ندارد
وقتی که به فکر فرو می روم و در راههای پر پیچ و خم پرسه می زنم
میل رفتن ندارم
شاید عجیب به نظر میرسد که به سمت در نمی روم
آخر هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام