صد هزار دلار پول خرد

****

یکشنبه بانک رو زدم ،
باید پول هایی که نصیبم شده ببینین .
تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه بیارم ،
خب ، معلومه ، برای اینکه وزنشون خیلی زیاد بود .
بالاخره نشستم تا اونا رو بشمرم ،
برام خیلی عجیب بود ،
اون همه سکه کرد کوچولوی قهوه ای ،
جلو چشمام قل می خوردن .
صد هزار دلار پول خرد دارم
دریغ از یک اسکناس یا پول درشت ،
فکر نمی کنم هیچ آدم پول داری ،
مشکل منو داشته باشه .
فکر نمی کنم که این
پایان خوبی برای دزدی باشه .
صد هزار دلار پول خرد دارم ،
و هر بار باید یکی از این پول خرد ها را خرج کنم !
استیک باید خیلی خوشمزه باشه ،
طعم آبجو یادم رفته ،
چه کنم ، شاید به من شک کنن ،
وقتی که هشتصد تا سکه برای غذا بپردازم .
انگار باید دوباره این پا و اون پا کنم ،
و یک بسته آدامس دیگه برا خودم بخرم ،
خدایا! صد هزار دلار پول خرد دارم ،
اما مثل بی پول های ولگرد زندگی می کنم !
صد هزار دلار پول خرد دارم ،
دریغ از یک اسکناس یا پول درشت ،
فکر نمی کنم هیچ آدم پول داری ،
مشکل منو داشته باشه

========

پاهای کثیف


آه ، پاهای کثیفی دارم
نمی توانم تمیزشان کنم.
پاهای کثیفی دارم
برای اینکه
مدت زیادی
در خیابان های کثیف« با این و آن » دست به یقه می شدم
من با پاهای کثیف از آنجا می آیم .
پاهای کثیفی دارم
که به آنها افتخارنمی کنم .
پاهایم کثیف اند
ولی نمی توانم از آنها جدا شوم .
شاید کثیف کنم
ملافه های تمیز و قشنگت را،عزیزکم
با پاهای کثیفم .
در زنگیم ، در این دنیا
تنها پاهای کثیفی دارم .
از میان تمامی آنچه می توانستم به دست آورم
تنها پاهای کثیفی دارم .
شما افکار لطیف و مطبوع دارید
پاهای کثیفی دارم ،
که دیگر خیلی دیر شده است آنهارا تمیز کنم .
پاهای کثیف
کثیف ، به نحوی که نمی توان آنهارا سوهان کرد .
اما عزیزم ، میدانی چیزی کم خواهی داشت
بدون پاهای کثیف من .
پاهای کثیفیدارم
که نمی توان آنها را به شکل اول در آورد .
پاهای کثیفی دارم
که از خود رد کثیفش به جا میگذارند ،
به همین دلیل ، در پی جایی هستم
که برافروخته نشوم
بخاطر پاهای کثیفم .
پاهای بزرگ کثیفی دارم
که همچنان بزرگ می شوند
پاهای کثیفی دارم
آنها هستند که مرا راه می برند
اکر زمین قلبی داشت ، می توانستم احساس کنم
ضربانش را با کف پاهای کثیفم.

 

====

============

ایستادن ، بیرون از پناهگاه تو

****


بیرون پناهگاهت می مانم و درون را نگاه می کنم ،
در حالی که در اطرافم ، از ، هر سو ، بمب می ریزند ،
تو در داخل پناهگاهت چقدر سرحال و در امان و خوشحال به نظر می آیی ،
آیا گفته بودم که من به ین چیزها توجه می کنم؟
آیا گفته بودم که چه شگفت آور هستی؟
و چقدر ناراحتم که از هم جدا شده ایم.
عزیزم ، من بیرون پناهگاه تو ایساده ام ،
اما امیدوارم که در قلب تو باشم .
==========
حلقه های سبز

****

حلقه های سبز و تاج های گل ،
از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .
خزه های بافته شده در ساعت های نجوا ،
از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .
او به جایی رفته که حلقه های واقعی وجود دارند.
و خزه ها آن گونه گرما بخش اند که زن نمی تواند آن را حس کند .
می چرخند و می چرخند.
چرخ ها می چرخند.
و او رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته .
حلقه های سبز و تاج های گل
از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .
او به جایی رفته که رویا ها کوچک اند ،
ولی قلعه ها سنگی اند و هیچ وقت فرو نمی ریزند.
او مرا تنها گذاشت تا میان چیزهایی زندگی کنم
که از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .
آه حلقه های سبز چرا پژمرده می شوند ؟
از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .
آه ساعت های نجوا به کجا پرواز می کنند ؟
از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .
و کجاست عقلی که سر درآورد
سال های از دست رفته ، قلعه های شنی را نابود می کند
و گل ها و سبزه ها را در دستان ما می خشکاند ،
وقتی که همه چیز از دست رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته .
=========
محبوب آزار طلب

*****

از وقتی که محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت
برای مشت کوبیدن ، چیزی ندارم جز دیوار .
وقتی که کتکش می زدم دوستم داشت ،
اما من شیوه بهتری را پیش گرفتم ،
اینکه هیچ گاه با او بر سر مهر نباشم .
بله ، او همان کسی است که در رویاهایم می دیدم ،
و آدمی همیشه کسی را که دوست دارد ، می آزارد.
از وقتی محبوب آزارطلبم رفت و مرا تنها گذاشت ،
برای مشت کوبیدن ، چیزی ندارم جز دیوار آه...
برای له کردن جز تخم مرغ
برای کمربند بستن ، جز شلوار
برای پرت کردن ، جز بستنی
برای زدن بر سرش ، جز ساعت
برای آتش زدن ، جز کبریت
برای مشت کوبیدن ، جز دیوار .
===========
شب خوش ، سبزه

****

شب خوش ، سبزه
که سر بر بالش گذاشته ای و در خوابی .
پرده ها را می کشم
تا سرما نخوری.
فردا با هم
درباره کارهایمان حرف می زنیم .
شب خوش، گیاهک ...
در گلدانت آسوده بخواب .
مراقب باش ،
به مرض پژمردگی دجار نشوی !
ای سبزه تازه در آمده ، یادت باشد
از زنبور ها حذر کنی .
شنیده ام که آنها می توانند
ناقل بیماری خطرناکی باشند.
شب خوش ، سبزه
گیاهک ، شب خوش .
بیا ، این هم لیوان آب.
می خواهی چراغ را روشن بگذارم ؟
فردا صبح ،
سر میز صبحانه مینشینیم
گوشت و تخم مرغ مال من
نیتروژن مال تو .
سبزه ، دوستت دارم
<مثل>کسی که به زن و بچه نیاز دارد.
==========
ماشین مشق و تکالیف

*****
ماشین مشق و تکالیف
بهترین دستگاهی است که ساخته شده.
مشق ات را بگذار تو و یک سکه بیانداز.
دگمه را بزن و در ده ثانیه،
مشق تو بیرون می آید تمیز و حل شده.
بفرما: «نه به علاوه چهار می شود چند؟ جواب هست سه»
سه؟
ای وای ...
مثل اینکه ماشین
انقدرها هم کامل نیست.
===========

  

دستم به خورشید نمی رسد

 

****

 

نمی توانم به ابرها دست بزنم، به خورشید نرسیده ام.

هیچ گاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام.

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه تو می خواستی به دست آورم.

انگار من آن نیستم که تو می خواهی.

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم.

نه ، نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم.

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم وخواست های تو را حدس بزنم.

برای یافتن آنچه تو در پی آنی ، کاری از من بر نمی آید.

می گویی آغوشت باز است ،

اما خدا می داند برای چه کسی.

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم.

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم.

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند

راهی را که من نیافتم ، او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد.

کاش کسی را بیابی ، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در تغیر است ، به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است ، آزاد سازد.

اما من نمی توانم ... نمی توانم.

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری.

نمی توانم زمینهای بی حاصلت را دوباره سبز کنم.

نمی توانم بار دیگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اکنون نیست ، حرف بزنم.

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت.

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان کنم.

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن ،

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم.

افسوس! من آن نیستم که بتواند با تو سر کند.

اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو، زمانی با من بود.

اما هیچ گاه دستش به ابرها و خورشید نرسید.

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم.