بالاخره می میری
************
خب ، می بینم که حسابی به خودت می رسی
از خودت مراقبت می کنی.
نیازهایت را بر آورده می کنی.
خوب گوش می دی یا می خونی ، درباره رژیم غذایی ،
تغذیه ، خواب و سم زدایی از بدن ،
همین طور خریدن وسایلی که میگن به درد ورزش می خوره .
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا ، وقتی که آسیب می بینی .
صابون هایی که تن را تمیز می کنن .
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن .
مایعاتی که اسید ها و حشره کش ها را خنثی می کنن .
اضافه وزن مجاز برای افزایش قدرت و اندازه عضلات .
زدن آمپولهای ایمنی .
و خوردن قرص های نیرو زا .
اما یادت باشه که بعد از همه اینها
بالاخره قصه به پایان می رسه ...
می تونی سیگار رو ترک کنی ، اما آخر می میری .
دور مواد را خط بکشی ، اما آخر می میری .
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی ،
و در سلامت کامل باشی ، اما باز می میری .
می گساری هم که نکنی ، باز می میری .
دورکارهای خلاف رو خط بکشی ، باز می میری .
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی ،
باز می میری ، آخرش می میری .
بالاخره می میری ، دست آخر می میری .
آخرش می میری .
می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری ،
اما وقتی موسیقی تموم بشه ، می میری .
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی ، باز هم می میری .
از نیکوتین فاصله بگیری ، باز هم می میری .
می تونی ورزش کنی تا چربی رانهات آب بشه ،
خوش تیپ تر و تو دل برو تر می شی، اما باز می میری .
حمام آفتاب هم که نگیری ، باز می میری .
می تونی اون بالا تو آسمون ، پی بشقاب پرنده بگردی
شاید اونا تو رو به مریخ ببرن ، اما اونجا هم بالا خره می میری .
بالا خره می میری ، در نهایت می میری .
آخر ، یک زمانی ، می میری .
با کفش های ریبوک و نایکو آدیداس
می تونی تو آسمونا سیر کنی ، اما اونجا هم بالاخره می میری .
داروهای نیروبخش هم که بخوری ، بالاخره می میری.
روده ات رو هم که سالم نگه داری باز می میری .
می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی ،
اما همین که یخت رو باز کنن ، بالاخره می میری .
می تونی ازدواج کنی ، اما باز هم می میری .
به نقطه اوج هم که برسی ، بالاخره می میری .
می تونی خودت رو از شر فشارهای روحی خلاص کنی ، استراحت کنی ،
آزمایش ایدز ، و تست ورزش بدی ،
به غرب ، اونجا که هوا آفتابیست و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی
و تا صد سال زنده بمونی
اما بالاخره می میری .
سرانجام ، در آخر کار می میری .
سدر نهایت ، خواه نا خواه می میری .
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری
قبل از اینکه غزل خداحافظی رو بخونی ،
چون بالاخره ، در آخر کار می میری .
===========
قالیچه پرنده

-------------

اگه یه قالیچه پرنده داشته باشی
که بتونه تو رو همه جا ببره ...
به اسپانیا، استرالیا، یا آفریقا ...
فقط کافی باشه که بهش بگی کجا بره.
اونوقت چیکار می کنی؟
پروازش می دی و خودت سوار بر اون پرواز می کنی؟
ازش می خوای که تو رو به جاهایی ببره که هیچوقت ندیدی؟
یا اینکه نه؟ چند تا پرده همرنگ اون می خری
و روی زمین اتاقت می اندازیش ... ؟
=============
پلنگ خوشبخت

----------
این پلنگ چه مغرور به نظر می رسد
چه کلاهی سرش گذاشته!
با آن خالهای تنش ،
فکر می کند خیلی قشنگ است،
حتماً از زندگی اش کاملاً راضی است!
بیچاره پلنگ!
نمی داند که من او را با مدادم روی کاغذ کشیده ام
و هر وقت بخواهم می توانم او را پاک کنم ...
اما وای ...
قبل از این که پاکنم را پیدا کنم،
حس می کنم حالم دارد به هم می خورد ...
نکند یک نفر هم دارد مرا پاک می کند!
==============
در کره مریخ
لباسها مثل لباس ما هستند
کفش ها همان بندها همان
قیافه ها همان، هیکل ها همان
سرها همان، صورتها همان ...
اما جایشان
کمی فرق می کند.
=============
زنبور
«جورج» رو زنبور نیش زد ؛ اون هم داد زد که
« اگه توی رختخواب مونده بودم ، زنبور نیشم نمی زد .»
« فرد » رو زنبور نیش زد ، جوری که بعدش صدای نعره ش می اومد که می گفت :
« آخه من چیکار کردم که این بلا سرم اومد ؟ »
« لو » رو هم زنبور نیش زد ؛ و ما شنیدیم که بر خلاف اون دوتا گفت ،
« امروز یه چیزی یاد گرفتم درباره ی زنبور ها .»
=============
شما تا حالا رفتید به سرزمین شاد ،
همون جایی که همه کس هر روز شادن و آزاد
همه لطیفه می گن و آواز می خونن
آواز های شاد می خونن
و همه چیز سر زنده س و پر نشاط ؟
توی سرزمین شاد هیچ کس ناشاد نیست
صدای خنده و شادی فراوون از همه جا میاد
من قبلا رفتم به سرزمین شاد
وای چه کسل کننده بود !
===========
وقتی به سن تو بودم
****
عموم گفت : « چطوری می ری مدرسه ؟ »
گفتم : « با اتوبوس »
عموم لبخند زد و گفت : « هه ، وقتی من به سن تو بودم ، ده کیلومتر رو با پای پیاده می رفتم »
عموم گفت : « چقدر بار می تونی بلند کنی ؟ »
گفتم : « قد ِ گونی گندم »
عموم خندید و گفت : « هه ، وقتی من به سن تو بودم ، می تونستم یه گاری رو به حرکت درآرم - یه گوساله رو هم بلند کنم . »
عموم گفت : « تا حالا چند بار دعوا کردی ؟ »
گفتم : « دو بار - هر دو بار هم کتک خورده م »
عموم خندید و گفت : « هه ، وقتی من به سن تو بودم ، هر روز دعوا می کردم - هیچ وقت هم نمی خوردم .»
عموم گفت : « چند سالته ؟ »
گفتم : « نه سال و نیم »
عموم بادی به غبغب انداخت زود
و گفت : « هه ، وقتی من به سن تو بودم ... ده سالم بود .»