عروسک سخنگو

یک عروسک قشنگ دارم

که فقط بلد است بگوید آره یا نه

اما من که پاک قاطی کردم

هربار که از او می پرسم

"عروسک قشنگم مرا دوست داری؟"

گاهی می گوید"آره"

گاهی می گوید"نه"

بالاخره من نفهمیدم "آره یا نه"؟!

========

در جستجوی سیندرلا


از صبح تا غروب،

از شهر به شهر،

بدون هیچ نام و نشانی،

من دنبال آن پای باریک و لطیف می گردم.

از صبح تا غروب

از شهر به شهر،

این کفش را به پای هر دختری امتحان می کنم.

من هنوز هم آنها را دوست دارم اما،

وای! از هر چه پاست بیزار شده ام.
============
اگر


اگر من به جای پا چرخ داشتم

و عوض چشم دو تا گل سرخ زیبا.

اونوقت می تونستم در مسابقه زیباترین گل،

برنده جایزه اول بشم.
==============
مثل شیرینی
اون آدم خیلی خوبیه
انقدر شیرینه که نگو
همیشه می خنده، با همه مهربونه
همه دوستش دارن
منم باید عاشقش می شدم...
اما مشکل اینجاست
که همه عمر نمیشه شیرینی خورد!
کاش با این همه مهربونی،
بعضی وقتها هم عصبانی می شد!
========
ورود بزرگسالان ممنوع
داریم بازی می کنیم
نمی خواهیم کسی به ما بگه
«این کارو بکن، اون کار و نکن، مواظب باش»
ورود بزرگسلاان ممنوع
ماکلوب تشکیل می دیم
قرارهای سری ما
نمی خواهیم فاش بشه.
ورود بزرگسالان ممنوع
می ریم بیرون پیتزا بخوریم
نه، هیچکس. فقط من و دوستانم
لطفا بیرون
راستی پول پیتزاها رو نگفتم
ورود بزرگسالان آزاد.
=============
دعای قبل از خواب کودک خودخواه

می خواهم بخوابم
خدایا مراببخش!
و اگر درخواب مردم
تمام اسباببازی هایم را بشکن،
تا بچه یدیگری از آن ها استفاده نکند.
آمین!
===========
فروشنده به بابام گفت:
_ این مورچه خوارخانگی
مورچه می خورد فقط.


اما حالا که خاله خوار ازآب در آمد
جواب شوهر خاله را کی میدهد؟
==========
پسری که اسمش سو بود

--------------------------------------------------------------------------------

سه ساله بودم که بابام از خانه رفت ،

چیز زیادی برای من و مادر نگذاشت ...

تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه خالی مشروب

از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد سرزنشش نمی کنم ،

اما بدترین کارش این بود که

قبل از رفتن ، نامم را گذاشت سو . (سو اسم دختر است)

خب ، لابد می دانست که این کاراو واقعاً مسخره است ،

وچه حرف های خنده داری ، که از این بابت ، پشت سر آدم میزنند.

انگار که باید در سراسر عمرم ، با این موضوع در کشمکش باشم .

بعضی دختره زیر جلکی به من می خندیدند و عرق شرم بر پیشانیم می نشست.

بعضی پسرها مسخره ام می کردند و کله شان را داان می کردم .

ببین ، برای پسری که نامش سو باشد ، زندگی کردن چندان آسان نیست.

البته من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم ،

مشتهام محکم شد و هوشم زیاد .

حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم .

اما با ماه و ستاره عهد بسته ام

که همه جا را زیر پا بگذارم

و مردی که این نام عجیب را روی من گذاشت ، بکشم .

در قلب تابستان ، وقتی با مشقت زیاد به گاتلینبرگ رسیده بودم

و گلویم خشک شده بود

فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم .

در یک رستوران قدیمی ، در خیابانی گل آلود ،

پشت میزی نشسته بود و با دکمه سردستش ور می رفت ،

همان سگ کثیفی که نامم را سو گذاشته بود .

خب ، این مار پدر نازنین من است

از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت ، متوجه شدم

با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت ، شناختمش .

خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود ،

نگاهش کردم و به وحشت افتادم ،

گفتم :( من سو هستم !چطوری ! همین حالا کلکت را میکنم ! )

محکم کوبیدم ، درست درست وسط چشم هاش ،

افتاد ، اما با کمال تعجب

از جا برخاست و تکه ای تز گوشم را برید .

یک صندلی برداشتم و حواله چانه اش کردم .

با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان

توی گل و خون و آشغال ، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم .

ببین من با مردهای قوی تر هم دست به یقه شده ام ،

امّا یادم نمی آید ، چه وقت ،

مثل تمساح گاز می گرفت .

می خندید و بد و بیراه می گفت .

می خندید و بد و بیراه می گفت ،

می خواست دست ببرد به طرف هفت تیرش

که من زودتر از او دست به کار شدم .

ایستاده بود ، به من نگاه می کرد و لبخند می زد.

گفت :( دنیا بالا و پایین داره ،

اگر کسی بخواد از پسش برآد ، باید جون سخت باشه .

چون می دونستم که نمی تونم کنارت بمونم و کمکت کنم ،

اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم .

می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای یا بمیری ،

و همین اسم باعث شد که تو قوی بشی.)

گفت:( بی خود با من سرشاخ می شی ،

از من متنفری و حق داری منو بکشی

اگر این کار رو هم بکنی ، سرزنشت نمی کنم .

اما باید قبل از مردنم از من تشکر کنی ،

برای خاطر اون همه بدجنسی و جسارتی که در چشم هات موج می زنه

چون من همون کسی هستم که اسمت رو گذاشت سو .)

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم ،

صدا زدم پدر ، و او هم گفت ، پسرم .

و سرانجام تغییر عقیده دادم .

و حالا به او فکر می کنم ،

هر وقت که کار می کنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم .

و اگر زمانی پسری داشته باشم ، گمان میکنم اسمش رابگذارم بیل یا جرج!

یا هر اسمی غیر از سو ! برای اینکه هنوز از این اسم متنفرم !
==============